تقلب - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
عشق و سردرد و شعر! برای چیزی خوشحال میشویم که هیچ اهمیتی ندارد تنها به این دلیل که جرات خواستنهای بیشتر را نداریم! چه کسی نمیداند شکست، مقدمهی دروغ گفتن است؟ نفس عمیق، لبخندی بر روی لب و کمی نان و پنیر، قبول یک مسئولیت تازه از من چه آدمی میسازد؟ دلم میخواست که امروز روز بهتری باشد، به جای آنک
باید گذشت... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
گذر کردن، دانستن، دانستن و گذر کردن... حقیقتی وجود ندارد همان طور که دنیایی مجزا... باز هم اردیبهشت که از پشت پنجرهای هر خانه سرک میکشد. میل وحشتبار زیستن در آمیخته با مرگ، در اردیبهشت همیشه عریانتر است. باید زیست؛ باید گذر کرد؛ باید دانست و گذر کرد؛ حقیقتی وجود ندارد؛ از ته ماندهی شب، یا شادی ب
از میان رویاها - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
از حرکت بال آن پرنده در دور دست تا طوفانی که در دل من همهی هستیم را تکان میدهد، هیچکدامشان معنای لحظه نیستند. میشود آب اقیانوسها را نوشید و برفراز همهی آسمانها پرواز کرد. و از همهی واقعیتها آن یکی را برای خود برگزید که خیالیتر از بقیه باشد. دنیای خیالات، زرهی که با آن میشود روزها را تاب
آرامتر از همیشه - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
باید تفکیک کرد و تصمیم گرفت. فاصله گرفتن از هیاهو و در حرکتهایی درونی زندگی کردن شاید همان انزوایی باشد که از بیرون خورنده و غیر بشری به نظر میرسد. کمی فاصله گرفتن از چیزی که تعریف جامع و کامل انسان بودن در اجتماعی است که ما را مجبور به توجه به بیرون میکند و در خود فرو رفتن! مثل یک لاک پشت آرام
شبت به خیر عزیرم - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
هنوز بیدار بیدار نیستم، چشمهایم را میبندم و وانمود میکنم هنوز خواب پشت آنهاست، هجوم فکرهای پشت سرهم اما کاری به کار وانمود کردن من ندارند، خواندن آن مقاله، نوشتن این یکی مقاله، سر زدن به کتاب آقا رضای براهنی، خواندن آن تکه از پروست، گزارش سالیانه محیط زیست، رقص شمشیر آقای ترامپ، آن تفسیر تازه
حسرت حرفهای نگفته - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
جای خالی آدمها و حسرت حرفهای نگفته را گاه با خیال پرمیکنم در لحظههای تنهایی... اما هر چند باری که به مادرم زنگ بزنم توی خیال و بپیچد آن صدای همیشه غمگینمش توی سرم که :" کی میای؟" یا هر چند بار که سر بزنم به ایمیل قدیمی و ببینم که جای خالی یک دوست توی همهی پیامهای رسیده دیدنیتر از بقیه است ب
هم اکنون - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
در این لحظه امیدم را به کلی از دست دادهام، گذشته، آینده و حتی همین امروز و همین ثانیه، تا حد طاقت فرسایی نومید کننده است. شاید محتاج باشم، مثلاً شنیدن یک " صبحت به خیر عزیزم" از طرف یک آدم به خصوص دقیقاً در همین لحظه و مثلاً نه فردا صبح، یا دیدن تغییری هر چند اندک، حتی اگر شده است در روال معمولی
پشت دریاها - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
از پشت همهی پنجرهها یک چیز دیده میشود. واقعیتی که آن بیرون است و ما فقط آن را نگاه میکنیم. واقعیتی دور از دسترس، واقعیتی بیرونی. عاشق مارگاریت دوراس، نه در نوشته و متن که در آن اقتباس شاهکار سینمایی مثل یک بغض بیخ گلویم را گرفته است از سر صبح و دست از سرم برنمیدارد. بغضی که دیگر گریه شدن و اش
داستانی تکراری - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
سیاههی بلندی از سرزنشها، بلندتر از همیشه، با عناوینی توهین آمیز و یا شاید هم رقت بار، بعد ناگهان به یاد آوردن آن جمله از فلان حکیم که باید هر لحظه که در این وضعیت خود تخریبی( من به آن میگویم خود- تحقیری) خودآگاهی به سراغتان آمد همه چیز را به پس پشت ذهن روانه کنید و به خود نهیب بدهید که بس است، ا
واژه ها - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:02
- همهی آدمها! همهی آدمهایی که از دور زندگی خارج نشدهاند، منظور مرد قصهی من نیست که دوازده سال است از توی خانه بیرون نیامده، یا عمه جانم که بعد از مرگ پسرش کور و خانه نشین شده است، یا من که دارم همان راه را میروم، راه انزوا را، منظور آدمهای واقعی است، آنهایی که موهایشان را رنگ میکن
عادت مي كنيم؟! - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 11:34
غروب دلگير بيمارستان است؛ از اينجا كه من نشسته ام كوه روي رگه ي خاكستري افق، سرد و غمزده و خاك آلود گويي در پايان جهان ايستاده است؛ به قطره هاي بي عجله ي سرم نگاه مي كنم كه راهشان را به دست هاي مادرم باز مي كنند؛ ما كه عادت كرده ايم؛ اين جمله اي است كه از ذهنم مي گذرد؛ آيا عادت كرده گي اهميت چيزها ر...
دیوارهای کاغذی - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 11:34
بچهی همسایه سر و صدا میکرد. میشد روی سر و صدای او آنقدر متمرکز باشم که یادم برود دارم به چیزهایی فکر میکنم. چیزهایی که من به آنها فکر میکنم شنبه، یکشنبه، دوشنبه و بقیهی روزها و ساعتها... " ببخشید آقا/خانم؟ امروز چند شنبه است؟" امروز همان دیروز است. همان بقیهی دیروزهای دیگر... من هم چه به صدای بچهی ه...
پائیز که نیامده است! - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 11:34
شاید شما حال فصل پائیز را گرفته باشید اما اینجا که خبر از فصل پائیز نیست. خبر از هیچ چیز نیست جز صلح و سکوت و اندکی تمایز و بسیاری تکرر ؛ گفتم تمایز و تکرر و فکر میکنم با همین چیزهاست که همهی ما روزهایمان را میگذرانیم. تکرارهای عادت شده فقط برای این است که بتوانیم با آنها حجم تمایزها را متحمل شویم و...
آرامش - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 13:41
در هر لحظه تصمیم میگیرم آدم دیگری باشم. این آدم دیگری بودن پیوسته به یک معنا نیست. گاهی کسی است که میرود توی دریا و برای همیشه بر نمیگردد. لحظهی بعد آدمی است که به آرامش نشسته است یک گوشه و حتماً و حکماً به بیمعنایی زندگی واقف است آنقدر که حتی مرگ هم نمیتواند وسوسهای باشد برای او. آدمی دیگر شدن شاید...
نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:43
رضایت داشتم؛ از چیزی که نمیدانستم دقیقاٌ چیست؟ مثل همهی همان وقتهایی که چیز نامعلومی غمگینم میکند. انگار همان چیز نامعلوم میرود گوشهای از وجودم خودش را پنهان میکند تا من برای لحظهی یا حتی برای لحظههایی نوع دیگری از احساس را علیرغم همان شرایط یکسان همیشگی در خودم تجربه کنم. پس نمیشد گفت باید به آن دل...
یک نه و صد آسان - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:43
دلت را که نمیتوانی هزار تکه کنی و هر تکهاش را یک جا بنشانی! تصمیم بگیر دختر جان! یک نه و صد آسان! میدانم، میدانم همهی درد تو در نگفتن است، همین نه که مثل یک عقده مثل یک بغض مینشیند توی تمام وجودت و خودت را نفی میکند. گاهی وقتها آدم سر هیچ دوراهی قرار ندارد فقط نمیداند که چه طور باید قدم بعدی را بردا...
کفش های نو - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 0:11
کفشهایشان نو بود و من تمام مدت به این فکر میکردم که خوابم میآید. صاف نشستن، مودب بودن و با کفشهای نو مشتری را به چیزی متقاعد کردن... آیا ما مشتری بودیم؟ پیمانکار دربارهی دانش و قیمت تمام شدهی محصولات و خدماتش صحبت میکرد و من به بروکراسی میاندیشیدم. مثل حشرهای که گیر کرده باشد در یک قوطی دربستهی چند ...
غمگينم - تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:44
الف: غمگينم! فكر نمي كردم ازدواج خواهر كوچيكه همچين تاثيري روي من بذاره، انگار كه جاي پاي خالي يك جور حضور يا قد كشيدن كسي كه تا حد زيادي رابطه ي من براش مادرانه بوده داره استخون هام و خرد مي كنه ب: غمگينم! حرف هايي هست كه دلم مي خواد بزنمشون، اما مخاطبم اونها رو نمي فهمه، به اندازه ي تمام نفهمي مخا...
از کرامات شیخ ما - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:41
یک: اومده میگه:" یه برگ A4بده ببینم." میگم:" بفرما." بعد میبینم با دقت واستاده داره برگ A4 رو با خط کش اندازهگیری میکنه و بعد حکیمانه میگه نه اندازهش با مال خودم فرقی نمیکنه! میگم:" اینا استاندارده اندازهشون." اخماشو تو هم میکشه و میگه:" من که به استانداردهای اینا اعتماد ندارم!" مشکل رو جویا میشم می...
لابد... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:40
مدت هاست كه هيچ كتابي نخوانده ام، هيچ فيلمي نديده ام، هيچ تمريني در نوشتن نكرده ام... و حالا عميقاً نگرانم، اگر اين وضع ادامه پيدا كند؟! لابد بايد راه حلي باشد... لابد هست... لابد...

برچسب‌های مرتبط

عادت مي كنيم | عادت مي كنيم زويا پيرزاد | عادت می کنیم شعر | عادت می کنیم | عادت میکنیم pdf | عادت میکنیم به داشتن چیزی | عادت میکنیم دانلود | عادت میکنیم پیرزاد | عادت می کنیم نقد | عادت می کنم