خرید بک لینک

از حرکت بال آن پرنده در دور دست تا طوفانی که در دل من همهی هستیم را تکان میدهد، هیچکدامشان معنای لحظه نیستند. میشود آب اقیانوسها را نوشید و برفراز همهی آسمانها پرواز کرد. و از همهی واقعیتها آن یکی را برای خود برگزید که خیالیتر از بقیه باشد. دنیای خیالات، زرهی که با آن میشود روزها را تاب آورد و دن کیشوتی شد برای تمام فصول.

بعضی چیزها بدیهی است. این را باید حتماً خوب خوابیده باشید تا بفهمید. و بعضی چیزها بدیهیتر، مثل سطح سرترالین در مغز من که اگر به اندازه باشد با حالی سرخوش این جملهها را مینویسم. گاه در میان گریهای که از عمق جانم برمیآید بدیهی بودن خوشبختی را میبینم. گاه فقط به خاطر احساس بدبختی است که گریه میکنم. زندگی نوسان میان احساسها است.

سر صبح وقتی که با چشمهای خواب آلود سوار سرویس محل کارم میشوم اگر کسی قبل از من روی صندلی محبوبم نشسته باشد کینهاش را به دل میگیرم!! این احساس ناگهانی است. کنترلی روی آن ندارم. انگار میخواهم بگویم آقا چرا متوجه نیستید که روز من را خراب کردهاید؟

داشتم فکر میکردم تمام روز وضعیت ما همین طور است. خواستن چیزهایی که فقط برای خودمان معنا دارد. زندگی کردن در جزیرهی معناهای شخصی. تو به من میگویی این همه فکرهای عجیب و عبث نکن! من فقط میتوانم بگویم این فکرها بخشی از همین دنیای شخصی شده است. و بیآنکه بتوانم معنایی ایفاد کنم. انگار سکوت سرشار از مفاهمه است. هر بار که چیزی را به جای به زبان آوردن فقط در ذهن میگوییم.

آرزو، رویا، خواهش یا خواستن... گاه وقتی که آرزوهایمان سر جمع که میشود با دیگران تلاقی مشترک پیدا میکند از خودم میپرسم این همه با خود بودن برای چیست؟ شاید حقیقت همان چیزی باشد که عمومی است یا میتوانیم آن را عمومی کنیم. مثل رویای پیروزی در یک مسابقه، مثل خواست پیشی گرفتن، مثل رقابت، مثل برنده شدن، مثل باختن، مثل وطن پرستی... شاید حقیقت هرگز خصوصی نیست. شاید برای داشتن چیزهایی از آن خود، شاید برای رویاهای شخصی آفریده نشدهایم.

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:51 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 12:02

صفحه بندی