خرید بک لینک

چهارده سال پيش، مردك abnormal فقط همكارم بود، همين كه تحملش مي كردم كفايت مي كرد، كاري به كار هم نداشتيم.

دو سال بعد، كارمند سياه روزي بودم كه همكارش سابقش را در لباس يك رئيس خبيث مي بيند؛

پنج سال بعد او قدرت بلامنازع داشت و من نه راه پس و نه راه پيش؛ به قوم مغول مي ماند همه جا را كند و سوخت و كشت و برد و بد تر از قول مغول بود، نرفت! و ماند و خون به جگر كرد و دق به دل كرد!

سه سال پيش از اسبي كه بر آن مي تازيد افتاد و ديگر بلند نشد.

و حالا چرخ ايام و من و او دوباره در مقابل من... او رئيس، اما اين بار بي يال و دم، شكسته پر و بال!! و من كارمند اما اين بار عصايي به زير بغل دست و پايي شكسته

و گردون و چرخش و عمري كه هدر شد...

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:53

صفحه بندی