یک: این رمان لعنتی امروز به کلمه 17873 خود رسید؛ می گویم لعنتی چون معلوم شده است که چنگی به دل نمی زند؛ اگر رهایش کنم ادم بزدلی هشتم که نتوانسته تا آخر چیزی که رویایش را داشته برود و اگر ادامه اش دهم خودم را غرق کرده ام در چیزی که نافی من است! این است جان مایه ی کار هنری، رنجی عبث برای چیزی نا معلوم...
دو: به نامِ نیک پس از مرگ فکر میکنم! انگار اصلاً دارم برای همچین چیزی زندگی میکنم!! نام این را می گذارم افراط در زیستن!
سه: آن مَرد مُرد! آن مرد بیکار بود! آن مرد به بیکاری اش اعتراض داشت!
چهار: من هنوز زنده ام! در کمال تعجب!! می خواهم از من نام نیکی باقی بماند؛ به جای هر کار دیگری در زندگی، داستان های بی سر و ته می نویسم! اغلب شب ها خواب های عجیب می بینم! تقریباً دچار اختلال خواب هستم؛ آدم خوبی نیستم؛ اما هر روز فکر میکنم که میتوانم آدم بهتری باشم. از زندگی و چالش هایش هراس دارم؛ اما بیش از همه چیز از وانهاده شدن هراس دارم؛ از تنهایی محض
پنج: نمی توانم بگویم به مسائل سیاسی اهمیت نمی دهم اما میتوانم بگویم درکم از سیاست هرگز به اندازه ی ادبیات نیست؛ و ایا ادبیات از سیاست جداست؟ من فکر میکنم حتی برای کسی که در فکر گل نکردن آبهاست و به افسون گل سرخ فکر میکند زندگی نمی تواند چیزی یکسره بدور از سیاست باشد. با این همه نمیدانم درک من از پیچیدگی دنیای سیاست ورای اینکه کجای زندگی ام قرار میگیرد آیا باید در ادبیاتم هم تجلی پیدا کند یا نه؟ زیبایی شناسی هنری!! این چیزی است که به ان می اندیشم، یک اثر هنری کی زیباست؟؟ آیا ماکسیم گورگی هنوز هم زیباست؟ و آیا من به کلی زشت هستم وقتی که اصرار دارم رمانم درباره ی هیچ باشد، تا به واقع درباره ی چیزی عقیدتی؟
شش: عشق اشکال مختلف دارد اما هر شکلش بازهم عشق است. از راه دور شناخته میشود؛ پس پشت خستگی خودش را نشان می دهد؛ محو نمی شود فقط ممکن است خسته و خواب الوده فرصت بروز و ظهورش را بگذارد برای کمی بعد تر و ادم عاشق، آدمی است قطعاً با نوعی انگیزه ی فرا زیستی در مورد خودش
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری