خرید بک لینک

حالا فهمیده ام که رمانم چیز مزخرفی از آب در خواهد آمد، معمولاً وقتی این را می فهمم راحت تر می نویسم. یعنی تمام ابهتی که از خود انتظار داشته ام فرو می ریزد و در عوض طمطراق و شکوه ادبی، از خود انتظار به پایان رساندن یک قصه معمولی را دارم. با کلمه هایی معمولی و حادثه هایی معقول...

خوردن قهوه برایم ممنوع است واگرنه بدم نمی آمد این لحظه ی رسیدن به این درک که در حال نوشتن چیزی بینهایت پیش پا افتاده و سطحی هستم را با یک فنجان قهوه جشن بگیرم. تصویر زیباتری دارد این جور جشن گرفتن تا اینکه به خودم بگویم احمق بیچاره خیال میکردی داری چیز مهمی می نویسی! طفلکی! چه باری بر دوشت بود! خوشحال باش! و حالا با فراغ بال فقط بنویس؛ بنویس و این لعنتی را تمام کن! تا ببینیم بعدش چه میشود!

اما این لعنتی تمام نمی شود. داستان وقتی به کمرکش لحظه هایی می رسد که ادم از شعور و هنر خودش ناامید میشود و فقط قرار است ادامه پیدا کند، بدقلقی میکند؛ راحت و روان روی غلطک روابت نمی افتد. گیر کرده ام. می خواهم یوسف را اعدام کنم. در ملاء عام؛ می خواهم از زاویه دید خودش این اعدام شدن را بنویسم. از زیر چشم بند مشکی. اما از طرفی هیچ دلم نمی خواهد قضیه تبدیل بشود به بینایه ای له یا علیه اعدام در ملاء عام. میخواهم داستان بنویسم نه بیانیه. اخ داستان!! داستان! داستان حقیقی! شاید الان فقط باید همه چیز را رها کنم و یک داستان واقعی بخوانم؛ یک داستان مارکزی...

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

صفحه بندی