- تاریخ: 1401/10/24 ساعت: 3:32
فكر كردم كه امشب شبي است كه آدم حتمن بايد وبلاگ داشته باشد، بعد يادم آمد كه اينجا را بسته ام خودم در شبي شبيه همين شب، با همين حال و حس، با همين درد، با همين نگاه، با همين زاويه ي ديد، بعد گفتم كه هيچ چيز ابدي نيست حتي پايان چيزها... و چه بسيار گريسته بودم براي پايان چيزي كه نمي دانستم چيست؛ چه لحظه...
روز سيزدهم - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:53
خواب ديدم با دوست بچه گي هام رفتيم يه جايي بيرون از شهر چادر زديم شب خوابيديم؛ وقتي صبح بيدار شديم همه جا برف اومده بود... برفش برق مي زد... سفيدي عجيبي داشت... و من تو خواب هيچ احساس سرما نداشتم... هيجان زده بودم و بعد وسط برف ها، ديدم كه تو نشستي... روبروي خورشيدي كه از پشت كوه مياد... و خواستم تو...
روز چهاردهم - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:53
ديدن شادي مردم، آن كودك تازه به دنيا آمده ي زيبا در آغوش مادرش... آن تازه داماد لبخند به لب، سايه انداخته در مردمك لرزان آن چشم هاي خاكستري نجيب... آن به شوق آميخته مادر در تماشاي شادكامي فرزند، و بسيار شادي هاي ديگر كه از آن تو نيست اما ديدنش قلب تو را آرام مي كند؛ اينكه مي داني هنوز و همچنان دلي و...
روز پانزدهم - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:53
امروز كتاب انسان خردمند نوح هراري را تمام كردم؛ اسمش تصادف است يا همزماني پديده هاي ذهني يا هر چيز ديگر بخش هايي كه مي خواندم مربوط به اين بود كه آيا انسان در طول تاريخ خوشبخت تر شده يا نه؟ و بعد توضيح و توصيف خوشبختي از منظر زيست شناسي... اين روزها خيلي به خوشبخت بودن و خوشبختي فكر مي كنم؛ چه طور م...
دلمشغولي هاي معمول - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:53
انبوه فكرهايي كه امروز از ذهن و خيال من گذشتند تقريبن اغلبشان به نوعي تكراري بودند؛ فكر كردن به مسائل شخصي ام از دايره ي يك دلواپسي مكرر و يك بلاتكليفي مطول فراتر نمي رفت؛ براي لحظه اي از خودم پرسيدم اگر روزي از روزها تصميم من، خواست من، شرايط من به شكلي ايجاب كند كه افكار تكراري ام ديگر بخشي از زند...
دور گردون - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:53
چهارده سال پيش، مردك abnormal فقط همكارم بود، همين كه تحملش مي كردم كفايت مي كرد، كاري به كار هم نداشتيم. دو سال بعد، كارمند سياه روزي بودم كه همكارش سابقش را در لباس يك رئيس خبيث مي بيند؛ پنج سال بعد او قدرت بلامنازع داشت و من نه راه پس و نه راه پيش؛ به قوم مغول مي ماند همه جا را كند و سوخت و كشت و...
امروز - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 18:57
یک: این رمان لعنتی امروز به کلمه 17873 خود رسید؛ می گویم لعنتی چون معلوم شده است که چنگی به دل نمی زند؛ اگر رهایش کنم ادم بزدلی هشتم که نتوانسته تا آخر چیزی که رویایش را داشته برود و اگر ادامه اش دهم خودم را غرق کرده ام در چیزی که نافی من است! این است جان مایه ی کار هنری، رنجی عبث برای چیزی نا معلوم...
كاشكي هاي كشكي - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
كاشكي هاي كشكي -كاشكي يه لبخند گل و گشاد درشت هم تو پنهاي صورت من بود، با اون همه اعتماد به نفس درست و درمون!- كاشكي الان نفس گرم تو به صورتم مي خورد. يعني تا از فكر يه چيز بد بي خوابي به سرم مي زد و غلت مي زدم تو تختم، داغي گرم نفست آرومم مي كرد. - كاشكي زنده بودي، نه عين هميشه ت مريض! سالم! مي دون...
لحظه نوشت - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
حالا فهمیده ام که رمانم چیز مزخرفی از آب در خواهد آمد، معمولاً وقتی این را می فهمم راحت تر می نویسم. یعنی تمام ابهتی که از خود انتظار داشته ام فرو می ریزد و در عوض طمطراق و شکوه ادبی، از خود انتظار به پایان رساندن یک قصه معمولی را دارم. با کلمه هایی معمولی و حادثه هایی معقول... خوردن قهوه برایم ممنو...
آرامش گذر عمر - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
تمام شب تا صبح را بیدار بودم، فکر میکنم مغزم گنجایش اتفاقات این جهان را ندارد. بیم و وحشت آنچه که حتی نمیدانیم چیست جز اینکه صورت ظاهریش را از رسانهها و سیاستمدارن تحویل میگیریم، و بیم و وحشت آنچه که دقیقاً میدانیم چیست، همین زندگی شخصی سادهی پیش پا افتادهی خودمان که به شکل غیر قابل باوری تبدیل به ی...
کارم چی بود؟ - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
یه کاری داشتم؛ به یه کسی باید زنگ میزدم؛ یه چیزی رو باید پیگیری میکردم؛ درست یادم نمیاد؛ میشینم یه گوشه و یه لحظه فکر میکنم. چه عجیبه فراموشی! چه خوبه ذهن آروم! بیخیال! حوصلهم نمیشه بگردم ببینم چی فراموشم شده. یه لیوان چایی واسه خودم میریزم. فکر نکنم دونستن اینکه چی یادم رفته حالم و بهتر کنه. از این...
چه روزی! - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
یک: زلزله من از فاجعهها متاثر میشوم. خیال میکردم اغلب مردم هم همین طور هستند. اما دیدم نه، عدهای از فاجعههایی که برای خودشان رخ نداده باشد جک میسازند. دو: یک داستان کوتاه از پروست تصور میکنم پروست همزمان ما بود، توی گروه داستان قرار بود داستان کوتاهش را نقد کنیم. طفلک پروست!! زیر دست و پای نقد رفقای...
خواب ها - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
خواب ها!!! خواب هاي بونوئلي؛ اين روزها خواب ها بيچاره ام كرده اند! تصوير پشت تصوير، تراكم عجيب شخصيت ها و احساسات و تكان خوردن هاي من بعد از بيداريِ بلافاصله از اين روياهاي عجيب، سبب مي شود كه نتوانم در بيداري روي چيزي متمركز باشم جز همان خواب هاي مغشوش.... خواب ماهي هاي غول پيكر توي رختخواب، گوينده...
سندروم کم مایه - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
حالا دیگر میدانم چه جور آدمی هستم و همین برایم کافی است. تسلیم شدن، و ترسیدن... از بعضی ها واژه بیشتر از بقیهی آنها کار میکشم. انگار بیشتر توی ذهن حک شده باشند یا بیشتر به آنها عادت داشته باشم. دیروز، دیروز، دیروزها... به دیروزها که فکر میکنیم جرات فکر کردن به فرداها از ما گرفته میشود؛ دفیدن آقا رضا...
آدم های بی هیچ - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
شاید درون من هم یک اشویتس خصوصی وجود داشته باشد، جایی که در آن کسانی را به مرگ محکوم میکنم، مسئله این نیست که چه جور انسانی هستم، مسئله تطابق است، من باید با معیارهایی تطابق داشته باشم که منافع و بقای جمع را تضمین میکند و بر ضد کسی نیست، برای همین قانون را به وجود اورده اند، برای اینکه آشویتس خصوصی ...
پرررراکنده - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 13:17
یک: پرهیز از شهوت کلام! این قراری است که با خودم گذاشته ام، فکر کنم توی یک هفته گذشته موفق هم بوده ام! اما گاهی، هنوز مقاومت ناپذیر است اظهار نظر نکردن و گوش سپردن دو: دوست دارم این بخش را با حداکسر غلت های املاعی و انشاووی بنویسم. این روزها چیظی دارد خفه ام میکند. در نظم دیگران قرار گرفتن!!!! ... ا...
دن كيشوت بودن ملالت بار - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:32
دن كيشوت بودن ملالت بار يادم مي آيد كه خيلي وقت پيش اسم خودم را گذاشته بودم دن كيشوتي براي تمام فصول؛ پوشالي بودن خودم بر خودم مسجل بود اما اين كه بار آن را همه ي عمر بر دوش بكشم آن وقت ها شوخي بود حتي وقتي كه نوشتم براي تمام فصول؛ حالا فصل ها و سال هاي زيادي از آن روز و از نام گذشته است؛ دلم كه مي ...
در رویا زیستن - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:32
در رویا زیستن یا زیستن رویایی؟ گاه حقیقتاً تجربه از رویا بیرون است و خود، رویا ست. اما آیا واقعیت میتواند رویا باشد؟ هنوز دوست دارم در خلسهی تجربهای باشم که شبیه رویا زندگیاش کردهام. کیفیت این جور تجربهها ماهیت خوشبختی انسان را میسازد. انسان خوشبخت کسی است که آرامش را تجربه میکند در حقیقتی که شبیه ر...
ساعت ناهار و نماز - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:32
ساعت ناهار و نماز ايستاده ام منتظر كه سرويس ناهار بيايد برويم رستوران، تقريباً اغلب كساني كه با من احوالپرسي مي كنند شبيه مجسمه هايي هستند از تكرار يك جور خصيصه كه در منش و رفتارشان بارز شده است؛ تن به منِ قالبيِ خود دادن بارزترين چيزي است كه از خودشان به نمايش مي گذازند؛ حواسم متوجه پيچ و تاب خوردن...
لحظه اي رويا - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:32
عشق ورزي هاي مكرر، اين چيزي است كه فاصله مي اندازد بين آدم هاي عبوس و آدم هايي كه زندگي برايشان يك شادي ناتمام است؛ يك كاسه ي پر، سالاد سزار درست كرده بودم و روبروي يك شبكه ي خبري نشسته بودم و با حالتي هيستريك انگار كه خواسته باشم خودم را به خاطر چيزي تنبيه كنم و راهي جز پرخوري بلد نباشم به بلعيدن ت...

برچسب‌های مرتبط

عادت مي كنيم | عادت مي كنيم زويا پيرزاد | عادت می کنیم شعر | عادت می کنیم | عادت میکنیم pdf | عادت میکنیم به داشتن چیزی | عادت میکنیم دانلود | عادت میکنیم پیرزاد | عادت می کنیم نقد | عادت می کنم