خرید بک لینک

فكر كردم كه امشب شبي است كه آدم حتمن بايد وبلاگ داشته باشد، بعد يادم آمد كه اينجا را بسته ام خودم در شبي شبيه همين شب، با همين حال و حس، با همين درد، با همين نگاه، با همين زاويه ي ديد، بعد گفتم كه هيچ چيز ابدي نيست حتي پايان چيزها... و چه بسيار گريسته بودم براي پايان چيزي كه نمي دانستم چيست؛ چه لحظه اي عجيبي بود، ايستاده بودم سر يك چهار راه، و سردم بود و براي چيزي مي گريستم كه در من تمام مي شد و از دست مي رفت، براي جواني يا اميد... مرگ به سراغم آمده بود ، غافلگيرانه و بي رحم و من براي زندگي مي گريستم...  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 3:32

خواب ديدم با دوست بچه گي هام رفتيم يه جايي بيرون از شهر چادر زديم شب خوابيديم؛ وقتي صبح بيدار شديم همه جا برف اومده بود... برفش برق مي زد... سفيدي عجيبي داشت... و من تو خواب هيچ احساس سرما نداشتم... هيجان زده بودم و بعد وسط برف ها، ديدم كه تو نشستي... روبروي خورشيدي كه از پشت كوه مياد... و خواستم تو رو به دوستم نشون بدم... و زبونم بند اومده بود... و دويدم كه بيام سمتت و رد پام رو برف ها مونده بود و من هي مي امدم و تو نشسته بودي و بعد من بيدار شدم

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:53

ديدن شادي مردم، آن كودك تازه به دنيا آمده ي زيبا در آغوش مادرش... آن تازه داماد لبخند به لب، سايه انداخته در مردمك لرزان آن چشم هاي خاكستري نجيب... آن به شوق آميخته مادر در تماشاي شادكامي فرزند، و بسيار شادي هاي ديگر كه از آن تو نيست اما ديدنش قلب تو را آرام مي كند؛ اينكه مي داني هنوز و همچنان دلي و حال و هوايي داري براي شاد شدن از شادي ديگران... دل از خود كندن و ديگري را شاد خواستن...

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:53

امروز كتاب انسان خردمند نوح هراري را تمام كردم؛ اسمش تصادف است يا همزماني پديده هاي ذهني يا هر چيز ديگر بخش هايي كه مي خواندم مربوط به اين بود كه آيا انسان در طول تاريخ خوشبخت تر شده يا نه؟ و بعد توضيح و توصيف خوشبختي از منظر زيست شناسي... اين روزها خيلي به خوشبخت بودن و خوشبختي فكر مي كنم؛ چه طور مي توانم احساسش راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:53

انبوه فكرهايي كه امروز از ذهن و خيال من گذشتند تقريبن اغلبشان به نوعي تكراري بودند؛ فكر كردن به مسائل شخصي ام از دايره ي يك دلواپسي مكرر و يك بلاتكليفي مطول فراتر نمي رفت؛ براي لحظه اي از خودم پرسيدم اگر روزي از روزها تصميم من، خواست من، شرايط من به شكلي ايجاب كند كه افكار تكراري ام ديگر بخشي از زندگي ام نباشند چه چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:53

چهارده سال پيش، مردك abnormal فقط همكارم بود، همين كه تحملش مي كردم كفايت مي كرد، كاري به كار هم نداشتيم. دو سال بعد، كارمند سياه روزي بودم كه همكارش سابقش را در لباس يك رئيس خبيث مي بيند؛ پنج سال بعد او قدرت بلامنازع داشت و من نه راه پس و نه راه پيش؛ به قوم مغول مي ماند همه جا را كند و سوخت و كشت و برد و بد تر از قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:53

یک: این رمان لعنتی امروز به کلمه 17873 خود رسید؛ می گویم لعنتی چون معلوم شده است که چنگی به دل نمی زند؛ اگر رهایش کنم ادم بزدلی هشتم که نتوانسته تا آخر چیزی که رویایش را داشته برود و اگر ادامه اش دهم خودم را غرق کرده ام در چیزی که نافی من است! این است جان مایه ی کار هنری، رنجی عبث برای چیزی نا معلوم...دو: به نامِ نیک پس از مرگ فکر میکنم! انگار اصلاً دارم برای همچین چیزی زندگی میکنم!! نام این را می گذارم افراط در زیستن!سه: آن مَرد مُرد! آن مرد بیکار بود! آن مرد به بیکاری اش اعتراض داشت!چهار: من هنوز زنده ام! در کمال تعجب!! می خواهم از من نام نیکی باقی بماند؛ به جای هر کار دیگری در زندگی، داستان های بی سر و ته می نویسم! اغلب شب ها خواب های عجیب می بینم! تقریباً دچار اختلال خواب هستم؛ آدم خوبی نیستم؛ اما هر روز فکر میکنم که میتوانم آدم بهتری باشم. از زندگی و چالش هایش هراس دارم؛ اما بیش از همه چیز از وانهاده شدن هراس دارم؛ از تنهایی محضپنج: نمی توانم بگویم به مسائل سیاسی اهمیت نمی دهم اما میتوانم بگویم درکم از سیاست هرگز به اندازه ی ادبیات نیست؛ و ایا ادبیات از سیاست جداست؟ من فکر میکنم حتی برای کسی که در فکر گل نکردن آبهاست و به افسون گل سرخ فکر میکند زندگی نمی تواند چیزی یکسره بدور از سیاست باشد. با این همه نمیدانم درک من از پیچیدگی دنیای سیاست ورای اینکه کجای زنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:57

كاشكي هاي كشكي -كاشكي يه لبخند گل و گشاد درشت هم تو پنهاي صورت من بود، با اون همه اعتماد به نفس درست و درمون!- كاشكي الان نفس گرم تو به صورتم مي خورد. يعني تا از فكر يه چيز بد بي خوابي به سرم مي زد و غلت مي زدم تو تختم، داغي گرم نفست آرومم مي كرد. - كاشكي زنده بودي، نه عين هميشه ت مريض! سالم! مي دوني چقده حرف داشتم كه بگم؟- كاشكي هيچ وقت به خودم دروغ نگفته بودم! - كاشكي خودمو بيش از اينها دوست ميداشتم پيش از اين! - كاشكي تن نداده بودم به هرچي كه منو مي برد و به جاش يه موجود ترسو به جا مي ذاشت. - كاشكي خودمو شناخته بودم قبل اينكه بخوام دنبال شناخت هاي ديگه برم. - كاشكي اين شب يه جوري صبح ميشد كه بلدِ حسرت خوردنش نباشم واسه شب ها و روزهاي پشت سر هم ديگه- كاشكي خودخواهيم، قاطي شعور بود؛ صبرم قاطي غرور! لازمه خودخواه بودن اما اگه شعورت برسه كي و كجا و چه طور! خوبه صبور بودن، اما نه هر صبري- كاشكي فردا، شكل هيچ ديروزي نباشه. + نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 1:42 توسط | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

حالا فهمیده ام که رمانم چیز مزخرفی از آب در خواهد آمد، معمولاً وقتی این را می فهمم راحت تر می نویسم. یعنی تمام ابهتی که از خود انتظار داشته ام فرو می ریزد و در عوض طمطراق و شکوه ادبی، از خود انتظار به پایان رساندن یک قصه معمولی را دارم. با کلمه هایی معمولی و حادثه هایی معقول... خوردن قهوه برایم ممنوع است واگرنه بدم نمی آمد این لحظه ی رسیدن به این درک که در حال نوشتن چیزی بینهایت پیش پا افتاده و سطحی هستم را با یک فنجان قهوه جشن بگیرم. تصویر زیباتری دارد این جور جشن گرفتن تا اینکه به خودم بگویم احمق بیچاره خیال میکردی داری چیز مهمی می نویسی! طفلکی! چه باری بر دوشت بود! خوشحال باش! و حالا با فراغ بال فقط بنویس؛ بنویس و این لعنتی را تمام کن! تا ببینیم بعدش چه میشود! اما این لعنتی تمام نمی شود. داستان وقتی به کمرکش لحظه هایی می رسد که ادم از شعور و هنر خودش ناامید میشود و فقط قرار است ادامه پیدا کند، بدقلقی میکند؛ راحت و روان روی غلطک روابت نمی افتد. گیر کرده ام. می خواهم یوسف را اعدام کنم. در ملاء عام؛ می خواهم از زاویه دید خودش این اعدام شدن را بنویسم. از زیر چشم بند مشکی. اما از طرفی هیچ دلم نمی خواهد قضیه تبدیل بشود به بینایه ای له یا علیه اعدام در ملاء عام. میخواهم داستان بنویسم نه بیانیه. اخ داستان!! داستان! داستان حقیقی! شاید الان فقط باید همه چیز را رها کنم و یک داستان واقعی بخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

تمام شب تا صبح را بیدار بودم، فکر میکنم مغزم گنجایش اتفاقات این جهان را ندارد. بیم و وحشت آنچه که حتی نمیدانیم چیست جز اینکه صورت ظاهریش را از رسانهها و سیاستمدارن تحویل میگیریم، و بیم و وحشت آنچه که دقیقاً میدانیم چیست، همین زندگی شخصی سادهی پیش پا افتادهی خودمان که به شکل غیر قابل باوری تبدیل به یک بحران و بنبست شده است، به جانم ریخته بود. نمیدانم چه سحری است در تابش مستقیم نور از پنجره که آدم را از وحشتها نجات میدهد. آرامش آمدن یک روز دیگر شبیه هیچ چیز نیست. انگار آدمی نیازمند است که زمان ایستا نباشد. و نیازمند است به غریزهها و حاجتهای جسم خود تا بتواند فکرهای خود را رها کند یا دستکم آنها را منسجمتر... سلامهایی که به هم میگوییم، یک فنجان چای داغ، گرم کردن تکهای نان و نیاز قطعی به جرعهای آب برای نوشیدن، نوعی عدالت به شمار میآید! دانستن اینکه عمر میگذرد و لحظه پایدار نیست... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

یه کاری داشتم؛ به یه کسی باید زنگ میزدم؛ یه چیزی رو باید پیگیری میکردم؛ درست یادم نمیاد؛ میشینم یه گوشه و یه لحظه فکر میکنم. چه عجیبه فراموشی! چه خوبه ذهن آروم! بیخیال! حوصلهم نمیشه بگردم ببینم چی فراموشم شده. یه لیوان چایی واسه خودم میریزم. فکر نکنم دونستن اینکه چی یادم رفته حالم و بهتر کنه. از اینکه بخوام بگم حالم خوب نیست خوشم نمیاد. از اینکه دروغ بگم هم خوشم نمیاد. چه چیزهای عجیبی برای ما آدم ها ارزشه! این آموزه که " هر گز دروغ نکو" کجای زندگیهای پیچیده ی بشری جا میگیره؟ به جز اینکه با یادگرفتنش از چیزی که هستیم متنفرمون کنه چی نصیبمون شده؟ حالا نمیخوام بگم خیلی پایبند به اخلاقم اما این اخلاقی که چیزایی ازش رفته تو کله ی من و بیرون نمیاد و داره منو خفه میکنه. گاهی خودمو میزنم به اون راه که بابا جون، این چیزی که تو اهلش نیستی بی اخلاقی نیست، معیارهای کج و کوله ی بورژوازی پاشو گذاشته رو خرتناق تو و داره خفه ت میکنه. تو هم به اندازه همه آدمها از این معیارها داری فرار میکنی همین. البته که از زری جون و پری جون و قمر جون و گلپر جون، ظاهراً آدم بده تری اما اونام جای تو بودن همین بود آش و کاسه شون. فک کنم این جوری فکر کردن مال آدمیه که رد داده؛ آدمی که هیچ جوره نمی تونه خودش رو توجیه کنه و دوراه براش بیشتر نمونده چکوندن یه گلوله وسط کلهی صاب مردهش و راحت شدن از شر وجدانش یا راهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

یک: زلزله من از فاجعهها متاثر میشوم. خیال میکردم اغلب مردم هم همین طور هستند. اما دیدم نه، عدهای از فاجعههایی که برای خودشان رخ نداده باشد جک میسازند. دو: یک داستان کوتاه از پروست تصور میکنم پروست همزمان ما بود، توی گروه داستان قرار بود داستان کوتاهش را نقد کنیم. طفلک پروست!! زیر دست و پای نقد رفقای داستان نویس امروز با این سلیقه های عجیب، له میشد. سه: عشق چیز غریبی است عشق، تو را میبرد تا تب و مرگ و از همان جا دوباره باز به مدد نیرویش نجاتت میدهد. چهار: اداره زندانی برای زنده به گور کردن روح... انتحار، خود کشی، دق مرگ شدن پنج: دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی امان از دل همیشه تنگ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

خواب ها!!! خواب هاي بونوئلي؛ اين روزها خواب ها بيچاره ام كرده اند! تصوير پشت تصوير، تراكم عجيب شخصيت ها و احساسات و تكان خوردن هاي من بعد از بيداريِ بلافاصله از اين روياهاي عجيب، سبب مي شود كه نتوانم در بيداري روي چيزي متمركز باشم جز همان خواب هاي مغشوش.... خواب ماهي هاي غول پيكر توي رختخواب، گوينده اخبار در استوديي شبيه توالت، حاج عمه ي مومنه ي از دنيا رفته در پيست رقص، سلفي گرفتن با حضرت خضر، خريدن منار جنبان، مقام سلطنتي حمل تاج ملكه اي را داشتن و سيگار كشيدن به جاي ناتالي پورتمن در لئون حرفه اي و... آدم هميشه فكر مي كند كه طاقتش تاق شده است اما بعد در كمال تعجب مي بيند كه فرداروز هم همان گونه خواهد زيست كه همه روزها... حالا خواب هايم به من هشدار مي دهند پس از هشدارهايي كه جسمم داده است اين اواخر؛ خواه پند بگيرم و خواه ملال ، چيزي كه عيان است اين است كه شدت هشدارها روز به روز و لحظه به لحظه دارد بيشتر مي شود؛ چند سال پيش پزشكي به جديت گفت چاره كار بسياري از آدم ها اين روزها change life style است؛ و امروز با خودم مي گويم چاره كار تو change life است!!! چاره اي كه زمان زيادي از انقضاي موعد مقررش گذشته است و دست نجنباني براي هميشه دير مي شود.پ.ن: بايد بگويم باران بالاخره تشريف آورد، بس خفه سالي است همه جا... احتياج دارد آدميزاد به آرامش آغوش معشوق، هر شب، بي برو برگرد! گفتم كه نگفتهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

حالا دیگر میدانم چه جور آدمی هستم و همین برایم کافی است. تسلیم شدن، و ترسیدن... از بعضی ها واژه بیشتر از بقیهی آنها کار میکشم. انگار بیشتر توی ذهن حک شده باشند یا بیشتر به آنها عادت داشته باشم. دیروز، دیروز، دیروزها... به دیروزها که فکر میکنیم جرات فکر کردن به فرداها از ما گرفته میشود؛ دفیدن آقا رضای براهنی روی برگهای سیاه یک شعر در فیلم بیسر و ته پسرش و نوشتههای بیسر و ته من... سردرد، فقدان و یاس... از این همه یاس درتعجبم! از این همه مرور ملالت بار... و توی ذهنم کلمات و آدمها مثل ملغمهی درهم جوش بینظم و ترتیب، دور، دور، دور میخورد... این اواخر داستانی خواندم که مثلاً میخواست به واقعیت رخ داده پایبند باشد؛ محدود بود به ذهن دو قطبی ویرجینیاوولف و دورههای افسردگیاش، تا آن لحظهای که عاقبت کار از کار گذشت... همهاش به آن لحظهای فکر میکنم که کار از کار میگذرد، مثل ویرجینیا خودم کار را از کار میگذارنم؛ بیشک کار ساده ای نیست فقط شاید آن سندروم به کمک آدم بیاید، همان سندروم که ویرجینیا داشت و من دلم میخواست که تمام و کمالش را داشته باشم؛ سندروم جنون ادواری به شکل مطلق؛ نه این جنون ادواری کم مایه و اندک که به جای تمام کردن مطلق کار، فقط و فقط مرا فلج میکند در انبوهی از فکرها و چنبرهی مارهای اندیشه...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

شاید درون من هم یک اشویتس خصوصی وجود داشته باشد، جایی که در آن کسانی را به مرگ محکوم میکنم، مسئله این نیست که چه جور انسانی هستم، مسئله تطابق است، من باید با معیارهایی تطابق داشته باشم که منافع و بقای جمع را تضمین میکند و بر ضد کسی نیست، برای همین قانون را به وجود اورده اند، برای اینکه آشویتس خصوصی ام را بگذارم همانجا در درونم بماند و هرگز بروز و ظهور پیدا نکند اما من دائم در حال سوختن در آشویس های خصوصی شما هستم، جهنمی که درست کرده اید زیرا بهشتتان طبقاتی است و من از هیچ طبقه ای نیستم که به بهشت شما در بیایم. زیرا من از نظر شما موجودی هستم که باید پاکسازی شود، در یک آشویتس خصوصی که هلیتر کوچولوی درون شما به پا کرده است. شما به هیتلر درونتان می نازید و به خود این اجازه را می دهید که آدم ها را معدوم کنید؛ مثل پس ماند، مثل زائده های بسیار، قانون برای شما وجود ندارد چون شما نویسنده آن هستید... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

صفحه بندی