یه کاری داشتم؛ به یه کسی باید زنگ میزدم؛ یه چیزی رو باید پیگیری میکردم؛ درست یادم نمیاد؛ میشینم یه گوشه و یه لحظه فکر میکنم. چه عجیبه فراموشی! چه خوبه ذهن آروم! بیخیال! حوصلهم نمیشه بگردم ببینم چی فراموشم شده. یه لیوان چایی واسه خودم میریزم. فکر نکنم دونستن اینکه چی یادم رفته حالم و بهتر کنه. از اینکه بخوام بگم حالم خوب نیست خوشم نمیاد. از اینکه دروغ بگم هم خوشم نمیاد. چه چیزهای عجیبی برای ما آدم ها ارزشه! این آموزه که " هر گز دروغ نکو" کجای زندگیهای پیچیده ی بشری جا میگیره؟ به جز اینکه با یادگرفتنش از چیزی که هستیم متنفرمون کنه چی نصیبمون شده؟
حالا نمیخوام بگم خیلی پایبند به اخلاقم اما این اخلاقی که چیزایی ازش رفته تو کله ی من و بیرون نمیاد و داره منو خفه میکنه. گاهی خودمو میزنم به اون راه که بابا جون، این چیزی که تو اهلش نیستی بی اخلاقی نیست، معیارهای کج و کوله ی بورژوازی پاشو گذاشته رو خرتناق تو و داره خفه ت میکنه. تو هم به اندازه همه آدمها از این معیارها داری فرار میکنی همین. البته که از زری جون و پری جون و قمر جون و گلپر جون، ظاهراً آدم بده تری اما اونام جای تو بودن همین بود آش و کاسه شون.
فک کنم این جوری فکر کردن مال آدمیه که رد داده؛ آدمی که هیچ جوره نمی تونه خودش رو توجیه کنه و دوراه براش بیشتر نمونده چکوندن یه گلوله وسط کلهی صاب مردهش و راحت شدن از شر وجدانش یا راه بزدلی بعدی که گفتن همون شر و ورهاست به خودمون.
دیگه نه خواب، نه بیداری، نه لحظههای خوشی، نه لحظههای غم، هیچ کدوم نمیتونن منو وادار کنن تو توجیه خودم واسه آدم رزلی که هستم یه کم کوتاه بیام. فقط شاید یه چیز بتونه کمکم کنه، آلزایمر!! راستی گفتم دنبال یه کاری بودم؟؟
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری