خواب ديدم با دوست بچه گي هام رفتيم يه جايي بيرون از شهر چادر زديم شب خوابيديم؛ وقتي صبح بيدار شديم همه جا برف اومده بود... برفش برق مي زد... سفيدي عجيبي داشت... و من تو خواب هيچ احساس سرما نداشتم... هيجان زده بودم و بعد وسط برف ها، ديدم كه تو نشستي... روبروي خورشيدي كه از پشت كوه مياد... و خواستم تو رو به دوستم نشون بدم... و زبونم بند اومده بود... و دويدم كه بيام سمتت و رد پام رو برف ها مونده بود و من هي مي امدم و تو نشسته بودي و بعد من بيدار شدم
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری