كاشكي هاي كشكي
-كاشكي يه لبخند گل و گشاد درشت هم تو پنهاي صورت من بود، با اون همه اعتماد به نفس درست و درمون!
- كاشكي الان نفس گرم تو به صورتم مي خورد. يعني تا از فكر يه چيز بد بي خوابي به سرم مي زد و غلت مي زدم تو تختم، داغي گرم نفست آرومم مي كرد.
- كاشكي زنده بودي، نه عين هميشه ت مريض! سالم! مي دوني چقده حرف داشتم كه بگم؟
- كاشكي هيچ وقت به خودم دروغ نگفته بودم!
- كاشكي خودمو بيش از اينها دوست ميداشتم پيش از اين!
- كاشكي تن نداده بودم به هرچي كه منو مي برد و به جاش يه موجود ترسو به جا مي ذاشت.
- كاشكي خودمو شناخته بودم قبل اينكه بخوام دنبال شناخت هاي ديگه برم.
- كاشكي اين شب يه جوري صبح ميشد كه بلدِ حسرت خوردنش نباشم واسه شب ها و روزهاي پشت سر هم ديگه
- كاشكي خودخواهيم، قاطي شعور بود؛ صبرم قاطي غرور! لازمه خودخواه بودن اما اگه شعورت برسه كي و كجا و چه طور! خوبه صبور بودن، اما نه هر صبري
- كاشكي فردا، شكل هيچ ديروزي نباشه.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 1:42 توسط |
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری