حالا دیگر میدانم چه جور آدمی هستم و همین برایم کافی است. تسلیم شدن، و ترسیدن... از بعضی ها واژه بیشتر از بقیهی آنها کار میکشم. انگار بیشتر توی ذهن حک شده باشند یا بیشتر به آنها عادت داشته باشم. دیروز، دیروز، دیروزها... به دیروزها که فکر میکنیم جرات فکر کردن به فرداها از ما گرفته میشود؛ دفیدن آقا رضای براهنی روی برگهای سیاه یک شعر در فیلم بیسر و ته پسرش و نوشتههای بیسر و ته من... سردرد، فقدان و یاس... از این همه یاس درتعجبم! از این همه مرور ملالت بار... و توی ذهنم کلمات و آدمها مثل ملغمهی درهم جوش بینظم و ترتیب، دور، دور، دور میخورد... این اواخر داستانی خواندم که مثلاً میخواست به واقعیت رخ داده پایبند باشد؛ محدود بود به ذهن دو قطبی ویرجینیاوولف و دورههای افسردگیاش، تا آن لحظهای که عاقبت کار از کار گذشت... همهاش به آن لحظهای فکر میکنم که کار از کار میگذرد، مثل ویرجینیا خودم کار را از کار میگذارنم؛ بیشک کار ساده ای نیست فقط شاید آن سندروم به کمک آدم بیاید، همان سندروم که ویرجینیا داشت و من دلم میخواست که تمام و کمالش را داشته باشم؛ سندروم جنون ادواری به شکل مطلق؛ نه این جنون ادواری کم مایه و اندک که به جای تمام کردن مطلق کار، فقط و فقط مرا فلج میکند در انبوهی از فکرها و چنبرهی مارهای اندیشه...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری