يادم مي آيد كه خيلي وقت پيش اسم خودم را گذاشته بودم دن كيشوتي براي تمام فصول؛ پوشالي بودن خودم بر خودم مسجل بود اما اين كه بار آن را همه ي عمر بر دوش بكشم آن وقت ها شوخي بود حتي وقتي كه نوشتم براي تمام فصول؛ حالا فصل ها و سال هاي زيادي از آن روز و از نام گذشته است؛ دلم كه مي گيرد، كنج تنهايي ام كه مي نشينم، مي بينم هنوز اين منم با همه ي همان تكرار مكررات عيوب گذشته؛ انگار كن سيزيفي محكوم به تحمل تكرار مجازات خويش...
گاه ديگر حتي نمي شود با خود خلوت كرد بس كه درد به چرك نشسته ي تكراري حال تو را از خودت هم به هم مي زند؛ شايد براي همين است كه مي نويسم، كه شب ها وقتي دراز كشيده ام در بستر خاموشم و تصميم مي گيرم انساني ديگر باشم، خوب يا بدش مهم نيست، دست كم اين موجودي نباشم كه اين طور در من نفس مي كشد و اين طور آزارم مي دهد، مي دانم كه چه تصميم پوچي مي گيرم؛
در جاده اي كه من زوال اجباريش را درك مي كنم، اميد احمقانه به تغيير چيزي نيست جز تبديل شدن به دن كيشوتي براي تمام فصول! دن كيشوتي كه هميشه اينجا بوده است؛ در من، با من، و بيهوده اميد به بهبود چيزي بسته است؛
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری