ايستاده ام منتظر كه سرويس ناهار بيايد برويم رستوران، تقريباً اغلب كساني كه با من احوالپرسي مي كنند شبيه مجسمه هايي هستند از تكرار يك جور خصيصه كه در منش و رفتارشان بارز شده است؛ تن به منِ قالبيِ خود دادن بارزترين چيزي است كه از خودشان به نمايش مي گذازند؛ حواسم متوجه پيچ و تاب خوردن روده هايشان هست در وقت استراحت بعد از هجوم ديوانه وار به معبودشان، نهار، در ساعت دوازده...
مثل مور و ملخ در صف غذا ايستاده ام و احساس انزجار مي كنم، از همه بطالت جاري كه آرام در صف هاي بلند و روان كارمندان عبور مي كند از آدم به آدم و به من مي رسد؛ مي دانم سر ميزم چه كساني نشسته اند؛ سه تن از همكارهاي قديمي با طمطراق آدم هايي كه تلاش مي كنند موجودات موفقي باشند؛ تقريباً درباره هيچ موضوعي تفاهم نداريم، چون هميشه مي خواهيم كه برجستگي خودمان را در فهم، شعور، سطح سازماني، درآمد، وضعيت خوشبختي و تحصيلاتمان را به رخ هم بكشيم؛ تنها درباره ي غذايي كه مي خوريم صحبت مي كنيم؛ و نه حتي در مورد مزه يا سليقه هايمان، بلكه و بيشتر در مورد فوايد... اين تنها وجه اشتراك ماست!
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری