گذر کردن، دانستن، دانستن و گذر کردن... حقیقتی وجود ندارد همان طور که دنیایی مجزا... باز هم اردیبهشت که از پشت پنجرهای هر خانه سرک میکشد. میل وحشتبار زیستن در آمیخته با مرگ، در اردیبهشت همیشه عریانتر است. باید زیست؛ باید گذر کرد؛ باید دانست و گذر کرد؛ حقیقتی وجود ندارد؛ از ته ماندهی شب، یا شادی بیدلیل دیروز، از هولِ حادثه، از وحشت هدر رفتن، از تکرار، از زنی که در من است و من نیست، از احساسی که قلبم را نشانه میگیرد بزرگتر از همیشه، از سفرهایی که منصرف شدهام، از شادیهای دروغین، از زرق و برقِ وانمود کردن، از همهی دروغها، از کابوسها و خوابها باید گذشت.
باید گذشت و تنها بیانکه بپرسیم، لب فرو بسته و خاموش، باید پذیرفت. باید پذیرفت هیچیِ بیدلیل همه چیز را؛ دیگر نباید گریست؛ دیگر نباید وسوسه شد؛ دیگر نباید ترسید. باید از این بیهنگامی بیدلیل که نامش را بهار گذاشتهایم عبور کرد... همین و بس...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری