در هر لحظه تصمیم میگیرم آدم دیگری باشم. این آدم دیگری بودن پیوسته به یک معنا نیست. گاهی کسی است که میرود توی دریا و برای همیشه بر نمیگردد. لحظهی بعد آدمی است که به آرامش نشسته است یک گوشه و حتماً و حکماً به بیمعنایی زندگی واقف است آنقدر که حتی مرگ هم نمیتواند وسوسهای باشد برای او.
آدمی دیگر شدن شاید در واقع ممکنات همین آدمی باشد که هستیم در دایرهی تکانههای لحظه بر روح و احساسمان... نمیدانم چه چیزی درست است اما گمان میکنم که احساسات همان که همیشه به سخرهاش گرفته ایم در برابر عقل خود سبغهی ناشناختهای از عقل است. پس بیراه و نادرست نیست اگر گه گداری احساسمان به چیزی چنان برمیانگیزدمان که ذهنیت ریاضی وار ما قادر به درک آن نیست.
گاهی فکر میکنم حتی همهی بغضهای لحظهایِ ناگهانی یا واکنشهای عصبیِ بیشک تحریک آمیز چیزی نیست جز منطقی درونی که بعدها به لحاظ تفکر دیالیکتیک حتماً آن را خواهیم فهمید. گاهی فکر میکنم اینکه تسلیم لحظهایم از ضعف ما نیست از شدت حساسیت بالای ماست که زودتر از ادراک منطقیمان چیزی را میفهمیم.
دوستت دارم آسان بود آن روزهایی که فکر میکردم جای خالی کسی که لایق این جمله باشد در زندگی من بزرگترین شکست شخصی خواهد بود. حالا جملهها نه اسانند و نه سخت، بارمعنایی دارند و هر بار که میخواهم بگویم دوستت دارم میترسم سوال پشت سوال جملهام را مثل قوطی حلبی خالی از درون له و مچاله کند.
بوسه میزنم بر هوای احساسات رقیق شدهام از اشک و دلتنگی و خودم را موظف میکنم که آدم دیگری باشم. شجاعتر ، شجاعتر، شجاعتر...
امروز روز نسبتاً آرامی است. همه چیز به تعویق افتاده است. انگار که تعطیلی و بیتحرکی کارهای واجب که به بی دلیلی تقویم کرخت و تنبل شدهاست من را به نوعی آرامش دعوت میکند. آنقدر که دایرهی ممکناتم برای تبدیل شدن به آدمهای دیگر فروکش کرده است و فقط میخواهم اندکی آرام باشم و هستم اتفاقاً، انگار آرام بودن تنها چیزی است که محتاج آنیم...
برچسب: آرامش,آرامش دوستدار,آرامش در حضور دیگران,آرامش درون,آرامشم تویی,آرامش اعصاب,آرامش ذهن,آرامش خاطر,آرامش چیست,آرامش شاهرخ,
نویسنده: حمید شاکری