باید تفکیک کرد و تصمیم گرفت. فاصله گرفتن از هیاهو و در حرکتهایی درونی زندگی کردن شاید همان انزوایی باشد که از بیرون خورنده و غیر بشری به نظر میرسد. کمی فاصله گرفتن از چیزی که تعریف جامع و کامل انسان بودن در اجتماعی است که ما را مجبور به توجه به بیرون میکند و در خود فرو رفتن!
مثل یک لاک پشت آرامتر از همیشه به راه خود ادامه میدهم و میدانم مسئله من مطلقاً پیروزی نیست یا حتی رسیدن به چیزی که هدف مینامیمش. مسئله ادامه دادن است. ادامه دادن بیآنکه به نتیجه فکر کنیم و ادامه دادن به معنی تقابل با شیئ شدگی...
از جمود شیئ شدگی گذشتن، و در حرکتی که میتوانیم از عهدهاش برآئیم زندگی کردن. اما اینها مطلقاً با امید داشتن در تضاد است. یا شاید هم نیست اما حتماً بیارتباط.
آیا حرکت کردن هم معنایی دارد؟ یا دست کم یک ضرورت زندگی است؟ نه، گمان نمیکنم. یا بهتر است بگویم اگر هم معنایی برای آن بیابیم چیزی بیشتر از ماهیت پوچِ وجود نیست. پوچی دردناک زندگی از اجزائ متشکل آن هرگز مجزا نیست. شب گذشته برای خودم سفرهای انداختم پر از لبخند و ریحان و بعد درمیانهی تلاش عجیبی که میکردم برای زنده بودن و زندگی کردن ناگهان دیدم که همه چیز از دست میرود. تلوزیون پر بود از شادی و جشنهای خیابانی، تحلیلها و تفسیرها، گلایهها، شعارها، تحرکات اجتماعی یا تحرکات تاریخی، آیا من خوشبخت تر از روزهای دیگر بودم؟ دست کم میدانم که احساسم حتی در صورت تجربهی چیزی بیرونی و اجتماعی بسیار معطوف به خودم بود. اجتماعی بودن گریز از هراس تنهایی و پوچی تنهایی است. اما در اجتماع بودن هم هرگز درمان تنهایی نیست. افسردگی ناشی از فکر کردن به موقعیت موجود و افسردگی عمیقتر درک کردن آن هرگز نمیتواند در مقابل یک شادی دستهجمعی حتی برای آرمانی بزرگ و تاریخی از سکه بیفتد. در شریک شدن با دیگران انسان از آن وجه تنهایی خود میگریزد که شباهت بیانکاری دارد به جذام. خورهای که روح را میخورد و متاسفانه نه در جمع درمان میشود و نه در بیرون آمدن از خویشتن
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری