خرید بک لینک

در این لحظه امیدم را به کلی از دست دادهام، گذشته، آینده و حتی همین امروز و همین ثانیه، تا حد طاقت فرسایی نومید کننده است. شاید محتاج باشم، مثلاً شنیدن یک " صبحت به خیر عزیزم" از طرف یک آدم به خصوص دقیقاً در همین لحظه و مثلاً نه فردا صبح، یا دیدن تغییری هر چند اندک، حتی اگر شده است در روال معمولی کارهای روزمره؛ اگر گریه کنم، اگر لحظهای توقف کنم و خودم را همان جور که همیشه بلد بودهام آرام کنم؟؟

احتمال اینکه یک ساعت دیگر اوضاع اصلاٌ به روال حالا نباشد خیلی زیاد است اما احتمال اینکه همین الان در این وضعیت روحی از پا در بیایم؟ آیا اینجا یک وبلاگ است یا صفحهای برای انعکاس افکار آدمی روانرنجور؟ میخواستم دلائل را روی کاغذ بیاورم تا بتوانم از آنها سر در بیاورم اما مگر چیزی هم هست که انسان دربارهی خودش نداند؟ همه چیز را دربارهی خودمان میدانیم و حقیقت را کتمان میکنیم. آن آزادی که به دنبالش هستم، آن رهایی که مرا از این وضع بیرون میآورد نتیجه گفتن چند کلمهی ساده و برداشتن چند قدم قاطع است. اما هر روز، هر لحظه، هر ساعت به تعویق میاندازمش... به تعویق انداختن هر آینه نفی وضعیت خود به عنوان انسان میراست. این را دریدا میگوید. اما من میگویم ما مردهایم، دست کم من مردهام همان لحظه که چیزی را به تعویق انداختهام. و حالا اشکها! بفرما! اشکها و طغیان عجز!

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:57 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 12:02

صفحه بندی