جای خالی آدمها و حسرت حرفهای نگفته را گاه با خیال پرمیکنم در لحظههای تنهایی... اما هر چند باری که به مادرم زنگ بزنم توی خیال و بپیچد آن صدای همیشه غمگینمش توی سرم که :" کی میای؟" یا هر چند بار که سر بزنم به ایمیل قدیمی و ببینم که جای خالی یک دوست توی همهی پیامهای رسیده دیدنیتر از بقیه است بازهم نبودن در ساعتهایی از روز چنان از راه میرسد و چنان حضورش عمیق است که گاه از پا درمیآیم.
کار من به جایی رسیده است که دربارهی سهم مسلم خودم از زندگی هم غرق میشوم در خیال... اگر کسانی را از دست دادهایم به هر دلیلی و فقدانشان هنوز مثل سایهی تاریک یک شب بیستاره، بعضی از لحظههای تنهاییهایمان را از ما میستاند دستکم بیطاقتیمان را میتوانیم بفهممیم؛ اما امان از لحظههایی که بیطاقتیمان نتیجهی نتیجهی درک فقدان در حضور باشد. امان از وقتی که کسی باشد و تو نداشته باشیاش
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری