کفشهایشان نو بود و من تمام مدت به این فکر میکردم که خوابم میآید. صاف نشستن، مودب بودن و با کفشهای نو مشتری را به چیزی متقاعد کردن... آیا ما مشتری بودیم؟ پیمانکار دربارهی دانش و قیمت تمام شدهی محصولات و خدماتش صحبت میکرد و من به بروکراسی میاندیشیدم. مثل حشرهای که گیر کرده باشد در یک قوطی دربستهی چند میلیمتری میخواستم سر خودم را به شیشهی قوطی فشار بدهم و بخوابم. آیا من انسان وظیفه شناسی هستم؟ وظیفه، اخلاقیات، وجدان... از واژهها خستهام... دلم میخواهد چشمهایم را ببندم و از تمام ممکنات این دنیا خوابی ابدی، خوابی آرام، خوابی بیدردسر طلب کنم.
آسانترین کار مردن است اما چرا آدم باید همیشه کارهای سخت را انجام بدهد؟ از شکوه و قداست زندگی تنها اینش نصیب من شده است که هر لحظه بدانم لیاقت من این نیست بلکه میتواند چیزی یکسره متفاوت باشد. نوشتن از تمام تشتتی که ذهن من را بین کلمهها و مفاهیم و واژههای مرتبط و نامرتبط مغشوش کرده است کار بیهودهای است لابد... اما مگر من به جز کارهای بیهوده کارهای دیگری هم بلدم؟ زندگیام از دست میرود؛ از آیندهام تصویری هراس انگیز دارم. خودم را موجودی بیاراده و تهی میبینم با این همه نشستهام اینجا و به دقت دربارهی مقاوم سازی پایههای یک سازهی بتنی تصمیم میگیرم. آیا مسخره نیست؟
من به این مسخرهگی عادت دارم. همین حالا برای دوستم شرح دادم که برای تشکهای خوشخواب کدام مارک معتبرتر است. و از خواهرم خواستم که از خریدن فرش فلان رنگ برای خانهاش پرهیز کند. به داستانی که داشتم می نوشتم فکر کردم و حتی تصمیم گرفتم که در برنامهی هفتگی معرفی کتاب این هفته هم شرکت کنم. چه بسا فردا شعری هم بنویسم برای زنده نگه داشتن واژهها در ذهن...
اینهمه دورویی نوبراست. این همه در برابر واقعیت بیتفاوت بودن، این همه وانمود کردن اینکه همه چیز عادی است این همه به خود قبولاندن که من نه محتاج کمکم، نه بیمارم و نه حتی خسته... آن آقایی که در تمام مدت به نظرم میرسید نگاهی نامتین دارد پس از جلسه با احترام کارت ویزیتش را که به من میداد با احترام بیشتری درآمد که:" مخلصیم!" و من چشمهایم را دوختم به آن کفشهای نو و به این فکر کردم که آیا واقعیت این است که زندگیام را دارد باد از جا میکند؟
برچسب: کفش های نوزادی,کفش های نوزادی پسرانه,کفش های نوری,کفش های نوزاد,کفش های نور دار,کفش های نورانی,کفش های نوین چرم,کفش های نوک تیز,کفش های نوبوک,کفش های نوجوان,
نویسنده: حمید شاکری