از پشت همهی پنجرهها یک چیز دیده میشود. واقعیتی که آن بیرون است و ما فقط آن را نگاه میکنیم. واقعیتی دور از دسترس، واقعیتی بیرونی. عاشق مارگاریت دوراس، نه در نوشته و متن که در آن اقتباس شاهکار سینمایی مثل یک بغض بیخ گلویم را گرفته است از سر صبح و دست از سرم برنمیدارد. بغضی که دیگر گریه شدن و اشک شدنش آنقدر عادی و تکراری است که حتی هیچ تفاوت معنی داری با بقیه لحظهها تولید نمیکند.
درد دست و گردن، یاس، تنهایی... بله، تنهایی، تنهاییِ محتوم که از راه خواهد رسید و پشت به همین پنجرهها ما را مثل پرکاهی در باد با خودش خواهد برد. نه، این حتی اسمش پریشانی ذهن یا گرفتن دل نیست، سقوط است، سقوط... پشت این پنجره یک دریای آبی است و بعید میدانم که پشت دریاها شهری باشد.
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری