عشق و سردرد و شعر! برای چیزی خوشحال میشویم که هیچ اهمیتی ندارد تنها به این دلیل که جرات خواستنهای بیشتر را نداریم! چه کسی نمیداند شکست، مقدمهی دروغ گفتن است؟ نفس عمیق، لبخندی بر روی لب و کمی نان و پنیر، قبول یک مسئولیت تازه از من چه آدمی میسازد؟ دلم میخواست که امروز روز بهتری باشد، به جای آنکه بیایم روبروی این کلمهها و هی خودم را تکرار کنم اما نوشتن تنها کاری است که در بیداریِ خواب یا خوابِ بیدار شده از عهدهام برمیآید. چشم در چشم واقعیت شدن از عهدهام برنیامده است هرگز، اینهم برای خودش واقعیتی است.
دم دارد امروز این اتاق، بازهم هوای تابستان دارد سرک میکشد از پشت پنجره و رطوبت روی همهی اشیاء را پوشانده است. بوی نا، مال این زندگی است. هر روز به آن عادت داریم. خو کردهایم انگار. مثل چیزی در حال پوسیدن، مثل زوالی ناگزیر، مثل اطنابِ بیبروبرگردِ یک لحظهی نومید، دلم برای زنی تنگ میشود که هرگز او را تجربه نکردهام، این هم برای خودش واقعیتی است.
واقعیتها، واقعیتها و تقلب... نفس کشیدن قلب زنده بودن است. و زنده بودن هم تقلب. در تقلب نفس میکشیم؛ با تقلب جان میگیریم. واقعیتهای تقلبی و تقلبهای واقعی... این دل هم دیگر واقعی نمیگیرد...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری