- همهی آدمها! همهی آدمهایی که از دور زندگی خارج نشدهاند، منظور مرد قصهی من نیست که دوازده سال است از توی خانه بیرون نیامده، یا عمه جانم که بعد از مرگ پسرش کور و خانه نشین شده است، یا من که دارم همان راه را میروم، راه انزوا را، منظور آدمهای واقعی است، آنهایی که موهایشان را رنگ میکنند، داستانهایشان را چاپ میکنند، میروند کوه، دوستانی دارند، رژیم میگیرند، باردار میشودند، طلاق میگیرند، آنهایی که نفس میکشند؛ آخ که سنگینی نفس روی سینهام مانده وهیچ جا نمیرود. همهی همین آدمها از چیز عجیبی نیروی زیستن میگیرند که نامش را گذاشته اند امید؛ امید، امید، امید هم برای خودش واژهای است.
- اما به هر حال فقدان محض از زمین تا آسمان توفیر دارد با فقدانِ در حضور
- رفاقتهای آبکی، در دنیای پوشالی
- خویش و قومی قرون وسطایی
- حماقت
- مهرطلبی
- آتش عشق
- درد
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری