خرید بک لینک

هنوز بیدار بیدار نیستم، چشمهایم را میبندم و وانمود میکنم هنوز خواب پشت آنهاست، هجوم فکرهای پشت سرهم اما کاری به کار وانمود کردن من ندارند، خواندن آن مقاله، نوشتن این یکی مقاله، سر زدن به کتاب آقا رضای براهنی، خواندن آن تکه از پروست، گزارش سالیانه محیط زیست، رقص شمشیر آقای ترامپ، آن تفسیر تازه از مردگان جیمز جویس، این زندگی، این اتاق، این خانه، آخرین داستانم که انگار خوبتر از چیزی شده که انتظارش را داشتهام؛ و بعد آن سه پیام پشت سر هم که میآید روی گوشی تلفنم، جا مانده از شب پیش... بیدار باید بشوم و تازه کسی به من گفته است شب به خیر... لبخندی روی لبم مینشیند که تمام فکرها را یکجا پس میزند. اگر هر انسان در آن لحظهای که اشک و خستگی از پا درش میآورد کسی را داشت که به او شب به خیر بگوید جهان حتماً قابل تحملتر میبود. فکرها را پس میزنم و به آن لحظهای فکر میکنم که به خواب میرویم با کلمههای متصل به یک آرامش ابدی... شب به خیر... زندگی احتمالاً به خاطر همین جملههای لطیف ارزش ادامه پیدا کردن دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:10 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 12:02

صفحه بندی