بچهی همسایه سر و صدا میکرد. میشد روی سر و صدای او آنقدر متمرکز باشم که یادم برود دارم به چیزهایی فکر میکنم. چیزهایی که من به آنها فکر میکنم شنبه، یکشنبه، دوشنبه و بقیهی روزها و ساعتها... " ببخشید آقا/خانم؟ امروز چند شنبه است؟" امروز همان دیروز است. همان بقیهی دیروزهای دیگر... من هم چه به صدای بچهی همسایه فکرکنم چه این کار را نکنم باز درگیر همان دنیای ذهنی خودم هستم؛ همان ذهنیت تکرار پذیر، تا ابد تکرار پذیر...
صدای پچپچه نبود؛ دعوا بود؛ کافی بود سرم را بگذارم روی کف سرامیکهای هال؛ زنِ همسایهی پائینی فحش میداد؛ صدایش جیغ تیزی میکشید توی هوا و از لای همهی انزوایی که دور تن خودم پیچیده بودم توی سر من میماند. میشد گوشم را بچسبانم به سرامیکها و به خودم بگویم بله، این است! زندگی همین است. زنها جیغ میکشند؛ زنها صدای تیز نازکشان را میکشند روی ته ماندهی فکرهای غمگین و بعد دوباره دست از سرمان برمیدارند با همان فکرهای همیشهگی، تکرار پذیر، تا ابد تکرار پذیر...
صدای حرکت آب از توی لولههای فاضلاب مثل آبی که از گلو پائین برود از توی دیوارها شره میکشید. همسایهها حمام میرفتند؛ ظرفهایشان را میشستند؛ از توی راهآبهای فاضلاب پسماندهی لذتهای روز را تخلیهمیکردند؛ انسان، انسان پوک، انسان پوکِ پر اعتماد که دندانهایش به وقت جویدن سرود میخواند از راه لولههای فاضلاب حضور قاطع خودش را در خانهی من، در تنهایی هول آوری که احاطهام کرده بود گوشزد میکرد و من بودم و فکرهایم، تکرار پذیر تا ابد تکرار پذیر...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری