خرید بک لینک

سیاههی بلندی از سرزنشها، بلندتر از همیشه، با عناوینی توهین آمیز و یا شاید هم رقت بار، بعد ناگهان به یاد آوردن آن جمله از فلان حکیم که باید هر لحظه که در این وضعیت خود تخریبی( من به آن میگویم خود- تحقیری) خودآگاهی به سراغتان آمد همه چیز را به پس پشت ذهن روانه کنید و به خود نهیب بدهید که بس است، از این کار چه سود؟! و اما هرگز کسی نتوانسته است در لحظههایی که رنج میکشد به پند حکیمان گوش کند. راستش آدم دوست دارد حکیمان به درک واصل شوند وقتی که در آن وضعیت است.

آهی و آرامشی از سر اندوه، بله، اندوه هم آرامبخش است در یک لحظهای که میبینی تواناییش از تو بیشتر است. یا شاید از همان اول قصد داشتهای مغلوبهی اندوه شوی؟ که به همین آرامش برسی؟ چیزی که رهایت نمیکند و سنگینیاش مثل فشار قبر روی سینهات مانده است، تو را وا میدارد به تولید همان سیاههی بلند سرزنشها و از پس آن مغلوبه شدن در مقابل اندوه. و آیا این عملی مذهبی نیست؟ که در یک سیکل معیوب به تکرر افتاده است؟ شبیه مویه کردن بر معصیت؟ چه واژهی معصومی است معصیت در مقابل انسانیتی که ما تجربه میکنیم! با کدام متر و کدام معیار بسنجم خودم را که دیگر خودم نیستم؟ که دیگر حتی اگر زمان همه چیز را فراموش کند نمیتوانم برگردم به باور آدم در چهار چوب! من از تمام باورها گذر کردهام، از تمام ادیان، از تمام نظامهای اخلاقی و به نوعی بدویت، نوعی بدویت افسار گسیخته پناه بردهام. در پراکندگی افکاری محصور اما گریزپا به شکل وحشتباری از مفهوم خود تهی شدهام.

خودم هم نمیدانم دارم چه مینویسم. حتی دلم نمیخواهد برگردم و دوباره نگاه کنم جملههایم را... فقط و فقط و فقط دلم میخواهد بنویسم. آن مفهوم متراکم در خودم را بنویسم که در جایی شبیه بنبست، بنبستی ابدی از همه چیز میگریزد تا دیگر خودش نباشد.

ای کاش داستانی بود، یا شعری! ای کاش واژهها دست مرا میگرفتند و در داستانی رهایم میکردند. تامس فاستر مینویسند میتوانید داستان های تکراری را یک بار دیگر بنویسید، از طریق ارجاعات و بینامتنیتهای متعدد هر قصه را از یک زاویه دیکر ببیند. شاید باید به افسانه ها پناه ببرم. هانسل و گرتل، دو گمشده ی در جنگل! شاید داستان من این است، داستان گم گشتهگی...

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:53 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 12:02

صفحه بندی