خواب، دورِ گردی چشمهایم قدم رو میکند؛ هی پاهایش را پس میکشم و هی با همان چمکههای سربازی درشت لگد کوب میکند این بیداریِ وامانده را... روز با ثانیههای تنبل داغ، بیحضوریِ آقای رئیس توی اتاق را کرخت و تنبل خمیازه میکشد. صبح، وقتی که چشمهایم را باز کردم از میانهی همهu200dی دیالوگهای تمام و ناتمام این روزهای اخیر، یکی پر رنگتر از بقیه توی ذهنم رژه رفت تا همین حالا... حالا بقیهی دیروز است یا یک هفته پیش یا یک ماه پیش؟ انگار شبها نمیخوابیم، انگار خورشید هیچ صبحی از پشت آن کوه بیرون نمیآید؛ همهش در همان حال و همان حال و همان حال و روز... و من نمیدانم این روز دراز طولانی پایان و غروبی هم دارد یا خیر... انگار که زندگی آدمیزاد نه روزمره، که هفته مره و ماه مره و سال مره باشد( این چه عبارتهای مسخرهای است که من ساختهام؟!)... انگار که وقایع ما را تکه تکه میکنند و همهی تجربهی زیستن ما خلاصه در همین دورههای تکه شده است، آیا در دورهای که در سوگ مرگ عزیزی هستیم خبر از صبح و شام و روزمرگیها به آن شکل مجزا و منفردش داریم؟ در دوران عاشقی یا دوران درک یک حضور چه؟ در دوران فهم فقدان یا دوران درک موضوعیتی تازه در زندگی؟
امروز، نه فرصتی تازه است و نه اولین روز بقیهی عمر... امروز، هنوز تکهای از یک تجربهی بزرگ و بخش کوچکی از چیزی کلیتر است. چیزی سترگتر و مهمتر از اینکه ماهیت مجزا یا منحصر به فردی داشته باشد. وقتی درون یک فهمِ متصل هستیم از چیزی که دریافتمان را به کلی از مفهوم هستیمان تحت تاثیر قرار میدهد نمیشود که روزها را مثل عددهای صحیح از بردار ممتد یک بازهی زمانی بیرون بکشیم و بگویم این! این است امروزِ من!... نه، هر لحظه به لحظهی قبلتر متصل است، چسبیده به آن و متاثر از آن...
همین حالا آتش سوزی کوچکی پشت پنجرهی اتاق من هیاهوی بزرگی به پا کرده بود، به یمن حضور و سرعت عمل خاموش شد و جلوی فاجعهای را گرفتند. من از پشت پنجره نگاهشان میکردم و به این فکر میکردم که زمان، خودش را بازتولید میکند و گه گاه نیز در خود میمیرد؛ زمان متاثر از واقعه است، متاثر از رویداد، متاثر از ذهنیت... زمانی که بیحضور من میرود در حرکت خطی بیرحم خود، در من متراکم میشود، ساکن میشود، رجعت میکند و سکون...
چه اشتباه بزرگی است که گفتهاند هر لحظه را زندگی کنید! زندگی را نمیشود به لحظههای کوتاه تقسیم کرد و از هر کدام همان بهرهای رابرد که مدت زمانِ درگذرش افاده میکند... ماهیت زندگی کیفیت لحظه را تعیین میکند و پیش روی من میگذارد، گاه لحظهها را درهم متراکم میکند و چشم که باز میکنیم میبینیم سال و ماهی است که فقط در یک تجربه ماندهایم بیآنکه گذر خطی زمان، عبور فصلها، حوادث بیرونی گوناگون تاثیری بر تاثر ما از آن تجربه داشته باشد. ما گاه یک تجربه را سالها و سالها زندگی میکنیم؛ ما گاه همهی فرصتهای ممکن را از دست میدهیم که تاثیر ادراکی یک لحظهی درگذشته را هزاران بار پیش روی چشم بیاوریم و همان ادراک، همان تجربه را بازآفرینی کنیم. ما گاه پشت پنجرهای که رو به هستی محدودمان باز میشود میایستیم و لحظهها را بدرقه میکنیم به سلامت... ما در زمان رجعت کننده و مستقل خودمان از حرکت خطی زمان فاصله میگیریم...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری