شادی کوچکی زیر پوست تنم میلغزد که نتیجهی تنها شدن است. همکارم، همان مرد اصلاح ناپذیر که اغلب، کج خلقی روزانهام از مداومت مجاورت با او نشات میگیرد برای چند روزی به مرخصی رفته است. قبل از هرچیز بیحضوریاش در اتاق به طرز شاد و نوید بخشی موج میزند و بعدش یک جور خسلهی تنبلی میآید به سراغم که نتیجهی حجم زیاد کارهای این چند وقت اخیر بوده است. دقیقاً از همان روزی که تصمیم گرفتهام تحت هر شرایطی شده روزی 300 کلمه از داستانم را بنویسم که در تاریخ فلان اولین رمانم به اتمام برسد، هجوم کارها هم از راه رسید. شاید برای سنجیدن قید مسخرهی " تحت هر شرایطی شده" شاید هم برای دهن کجی با تصمیمی که تنها لذت زندگیام را تبدیل به یک کار ماشینی از پیش برنامه ریزی شده میکرد.
به هر حال نه روزی سیصد کلمه نوشتهام و نه فرصت شده که اصلاً به رمانم فکر کنم. گاهی وقتها که بیرون از داستانم زندگی میکنم مثل حالا که حجم روزمرگیها مانع از پیوند دلخواهم با دنیاهای داستانی میشود احساس میکنم موجودی به غایت بیدفاع و شکست خورنده هستم و تنها در روزهایی که میتوانم به چیزی برون از این زندگی، به دنیای آدمهای داستانی توی ذهنم فکر کنم از وضعیت خمودگی تکرار پذیر پوچ بیرون میآیم. پوچی در واقع کشف بیمعنایی جهان نیست زیرا بیمعنایی نیاز به کشف دائم ندارد؛ در ما و با ماست و اساساً پیوسته در حال اثبات خود است. پوچی نتیجهی مفاهمهی وجه کمیک حاکم بر نظام زیستی ماست. کمدی زیستن در بطن خود آن مایه از خشونت عمیق را دارد که هیچ چیز، مگر مخدرِ رویا قادر به فراموش کردن توجیه ناپذیریِ آن نیست.
اندکی دورتر از خویشتن خود ایستادن و خندیدن، با صدایی بلند و بیوقفه به هر چیزی که جدی گرفته میشود و البته جدی گرفتن چیزی که
به هیچ وجه جدی نیست یعنی نفس زندگی! در بیمعنایی یک هستی سبکبار و تحمل ناپذیری انکار ناپذیرش سرگرم بازی و بازیهای بسیار شدن و پناه بردن به تراژدی از شر خشونت کمدی، وبی اندازه خندیدن، با چشمانی اشکبار خندیدن...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری