خرید بک لینک

با دلشوره زیستن و تبدیل کردن هر تجربهی شخصی به چیزی علیه خود! گاه جملات قصاری به ذهنم میرسد که به واسطهی توجیه پذیریشان برای یک مورد خاص نمیخواهم استدلال رد کنندهای در موردشان داشته باشم. چون آن مورد خاص توجیه کنندهی بخشی از وضعیت من است. چه طور میشود که آدم در حین خوردن چایی، در حالی که دردی از پشت قفسهی سینهاش تیر میکشد و میرود روی آخرین مهرهی گردن جا خوش میکند به این میاندیشد که آزادی عمل، ضامن خوشبختی نیست!

اصلاً چرا باید هر روز صبح به خوشبخت بودن فکر کنیم؟ مگر زندگی چیزی بیشتر از همینی است که لایقش هستیم؟ همینی که به دستش آوردهایم؟ اگر جور دیگری میخواستهایم و نشده است پس چرا هی باید بیعرضهگیمان را توی سر خودمان بکوبیم؟ شاید هیچ چیز ضامن خوشبختی نباشد، نه آزادی عمل و نه امکان های فراوان برای تغییر دادن و تغییر کردن. شاید تنها آدمیزاد باید جسارت داشته باشد. جسارت زنی دیگر بودن یا مردی دیگر بودن! شاید... شاید... شاید... شاید هم نه!

اما من خیال میکنم دیر شده است، برای همه چیز دیر شده است و تعجب میکنم از همهی آدمهایی که همیشه خیال میکنند هیچ وقت دیر نیست که دست به تغییری بزنند. امکان عوض شدن! راستش شاید آزادی عمل تنها یک اندیشهی انتزاعی باشد! نوشیدن جرعهی دیگری چای که حالا سرد شده است و رفتن به سراغ داستانی که تمام سیصد کلمهی نوشته شدهی دیروش را سر صبح ریختم توی سطل آشغال و فکر کردن به اینکه باید برای من هم راه حلی باشد، هیچ کمک نمیکند که بغض خوشبخت نبودنم گم بشود توی این روز تعطیل! و چقدر هوس یک کاسه شله زرد پر از خلال بادام کردهام !! شاید اگر حوصله کردم عصر کمی بپزم، می گویند این چیزها برای روحیه خوب است...

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 8:52 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت: 0:32

صفحه بندی