خرید بک لینک

یک: نوشته تو که داستان بلدی بنویسی پس چرا داستان نمی نویسی؟ این همه اطناب برای چی؟ خیال کردی پروستی؟ حالا این پروستی که افتخار شماهاست خدایی چند نفر کتابهاشو خوندن که می خوای عین اون بنویسی؟ اصلاً بنویسی که بشی پروست؟ یکی دیگه عین اونی که داریم؟ که چی بشه؟

دو: گفته، چه خوب نوشتی! دمت گرم! همین فرمون رو بگیر برو، یه نویسنده ی خوب پشت این داستان هاس که داره راهش پیدا میکنه.

سه: لعنت به نویسنده، لعنت هزار برابر به داستانی که نویسنده چشم امیدی بهش داشته باشه

چهار: پروست شدن یا نشدن، مسئله همون قدر این نیست که داستان نویس بودن یا نبودن. مسئله فقط خود نوشتنه اونم برای یه دونه مخاطب ، نه بیشتر!

پنچ: شیطان رجیم میگه: اگه برای یه مخاطب می نویسی چرا از بقیه مخاطب ها نظر می پرسی؟

شش: پل ساختن، کوهنوردی کردن، سفره آرایی، خود آرایی، بچه زائیدن، رقصیدن، اشپزی کردن... نوشتن، نوشتن، نوشتن... تنها نوشتنه که با بقیه کارهای دنیا فرق داره، تنها نوشتنه که ادم رو بر خلاف بقیه کارهای دیگه از خودش غایب نمی کنه بلکه به خودش متوجه میکنه... تنها نوشتنه که لذت بردن ازش عذاب آوره

هفت: اگه داستانی که بقیه میگن خوبه رو بنویسم ترجیح میدم قلم رو بذارم زمین و با کلمه ها خداحافظی کنم. اگه داستانی رو که خودم میگم خوبه بنویسم هم یه مزخرف تمام عیار نوشتم

هشت: هیچی مسخره تر از یه ادم عوضی نیست. ادم عوضی یعنی ادمی که داره یه کار دیگه میکنه به جای اون کاری که از عهده ش برمیاد و اصلاً بهش میاد

نه: اگه بمیرم، خوشبخت نمردم. اما اگه بازم زنده بمونم نمی تونم خوشبختی مد نظرم رو بهش برسم. پس چه فرقی داره زنده باشم یا مرده؟

ده: یه دردی دارم که معلومه دلیلش چیه. از اون دردهایِ الکی ولی به این فکر میکنم هیچی مسخره تر از درد الکی نیست. درد هم باید اساسی و واقعی باشه، ارزش داشته باشه اصلاً

یازه: یه وقتی وبلاگ من خواننده داشت. حالا نه خیلی زیاد؛ یه ده دوازده نفری هر روز خدا می اومدن نوشته های منو می خوندن، اغلب هم پای نوشته ها یه دونه گل یا یه لبخند نصیبم میشد. تقریبا همه شون رو به اسامی مجازی شون می شناختم. یه جورایی بهشون عادت داشتم. یه جورای رفقای نادیده من بودن. بعدترها بعضی از اون ادم ها واقعی هم شدن. حتی فراتر از اون، رفیق... یواش یواش با از مد افتادن وبلاگ نویسی یا شاید هم از مد افتادن من و نوشته هام خواننده های من هم رفتن. حالا فکر کنم ته تهش اینجا رو دو نفر بخونن. کل فرق اون موقع با حالا اینه که اون موقع هم هرچی دلم میخواست می نوشتم اما خجالت میکشیدم از گفتن همه حرف هام، حالا هرچی دلم میخواد می نویسم اما هیچ احساس خجالتی بین و من مخاطبی نیست که انتخاب میکنه یه وبلاگ متروکه و نویسنده عتیقه ترش رو بخونه؛ انگار اون مخاطب، به دلیل انتخاب یه جای متروک با حرف های خسته کننده و داغون، یه جورایی زیادی خودیه

دوازده: مادرم چاق شده بود. راه می رفت و می خندید. تازه عمل کرده بود. یه عمل عجیب که اونو درمان می کرد. اما ما می دونستیم که فرداش باز فلج میشه. انقده می فهمیدیم همه چی الکیه که ولش کردیم و رفتیم اون طرف تر تا نبینیم داره راه میره! اما مامان راه می رفت!!!!! راه!!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 10:53 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

صفحه بندی