خرید بک لینک

دنیای ما پر از دانستنیهایی است که به دردمان نمیخورند اما با ولع بسیار سعی در آموختنشان داریم. گویا باید از قافله دانستنیهای عجیب غریب عقب نمانیم تا بتوانیم فاصلهی خودمان را با دیگران کمتر و کمتر کنیم.

وقتی چیزهای واقعی و مسائلی مستقیماً مرتبط به خودمان برایمان رخ میدهد و ذهنمان ناگهان به ضرورت از همه بقیهی چیزها فاصله میگیرد تا درگیر مسائل اساسی خودش باشد متوجه یک تفاوت مهم میشویم: بطالت...

بخش عمدهای از چیزهایی که تاکنون آموختهایم یا کوشیدهایم بیاموزیم، صرفاً بطالت بوده است. ذهنی که این همه هرز رفته است در بازآموزی چیزهایی که هرگز فایدهای نداشتهاند ناگهان در مقابل یک مسئلهی اساسی دچار چالش میشود. بحران حل مسئله برای ذهنی که داناست اما توانا نیست در زاویههای تاریک لحظههایی که بیش از همیشه به اندیشیدن نیاز داریم به شکل وسیعی پیشروی میکند و ما از میان انبوه دانستههایمان دست و پا زنان به دنبال چیزی میگردیم که از اساس زحمتی برای خلق و تولیدش نکشیدهایم. مهارت واقعی اندیشیدن... اندیشیدنی که به جای نقب زدن به دانستههای پوچ مبنای منطقی یک ذهنیت دیالیکتیکی را پیریزی کرده باشد.

امروز صبح احساس میکنم هیچ علاقه ای به آموختن ندارم. ترجیح میدهم بنشینم گوشه ای و همین طور که به نظر میرسد درگیر بطالت ذهن هستم خالی کنم این انبار پر از دانسته را تا شاید بتوانم در لایه های مدفون زیرین، تواناییهای آسیب دیده ی حقیقی را باز شناسی کنم. کتابهایی که خواندهایم، اندیشههای دیگران، نصیحتها، چیزهایی که به نام روانشناسی به خوردمان دادهاند، واقعیت مجازی چیزها، خرده فلسفههای دستمالی شده قابل درک، پندها، مثلها و بسیار چیزهای دیگر را در مقابل بیدفاعی آنی ذهن در لحظههای منتهی به مسئله، باید دور ریخت. آیا این عمل ممکن است؟ یا با نوعی سفسطهی کلامی مواجه هستم از آن شکلی که آدم در پس یک نارضایتی عمیق از کارکرد ذهن خود به آن دچار میشود؟

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:15 توسط |

برچسب: دانستن,بردن؟, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

صفحه بندی