خرید بک لینک

راننده به مرد گفت شرمنده و سوارش نکرد؛ می ترسید زیرآبش را بزنند؛ می گفت اگر بدانند آدم غیر، سوار کرده ام کاری به نیتم ندارد فوری خبرش را می برند به امور اداری؛ و مرد خواب آلود که از سرویس خودشان جا مانده بود ماند سر جاده که شاید ماشین بعدی، آدم دلرحم تری یا یک سواری پیدا کند وبیاید سر کار؛ هیچ دلم نمی خواست جای او باشم؛ توی این گرما و شرجی یک لنگه پا، سر جاده ای که به جز گرد و غبار و مه چیزی ندارد ملتمس کسی که سوارم کند؛ چشم هایم را بسته بودم و گرچه خوابم نمی آمد اما خودم را مشغول ته مانده خواب های دیشب می کردم؛ بازهم مادرم که راه میرفت، با قد بلند و آن هیکل چهار شانه ی قبل از بیماری اش، و باز هم من که می دانستم همه این ها موقتی است و باورم نمی شد آن راه رفتن را... کاش دست کم توی خواب این دانستن با من نبود؛ راننده صدای حمیرا را سر صبحی ول داده بود توی ماشین و من با خودم فکر میکردم اگر کسانی پیدا می شوند تا این حد بیکار که سوار شدن یک غریبه را به اطلاع امور اداری برسانند چرا کسی نتوانسته است هنوز صدای دلخراش حمیرا را حذف کند از خواب بیداری های دم صبح این اتوبوس کسل؟

هنوز یک ساعت مانده بود تا برسیم و خواب از سرم پریده بود و دلم نمی خواست جاده را نگاه کنم و دوست نداشتم از خلسه بیایم بیرون و باز وارد روزمرگی واقعیت بشوم؛ پشتی صندلی را دادم عقب و جفت دست هایم را که باز کرخت شده بودند و خواب رفته بودند گذاشتم زیر بدنم و خیال کردم که دارم به سوی جای دیگری می روم در جاده دیگری؛ و بعد دوباره پشتی صندلی را برگرداندم سر جایش و با دست هایم ور رفتم که سوزن سوزن شدنشان عذابم می داد؛ و بعد با همان چشم های بسته مثل آدمی که تیک عصبی دارد هی پشتی صندلی را بردم عقب و یا آوردم جلو تا برسیم؛ و همه راه به این فکر کردم که من آدم بی رویایی بوده ام همیشه؛ بی رویا به معنی بی آینده؛ همیشه مثل امروز صبح ساعت ها خودم را در وضعیت اکنون حبس کرده ام و هیچ وقت رویاهایم شامل فردا نشده است.

فقط همیشه نشسته بوده ام توی یک اتوبوس و می رفتم با چشمان بسته و تلو تلو خوردن ها و موسیقی های متنی که روحم را آزار می داده اند؛ شاید برای همین به نوشتن محتاج بوده ام؛ چون فقط در زمان نوشتن میتوانسته ام رویا داشته باشم؛ و بعد تنم لرزید از این کابوس وحشتناکی که نامش زندگی است و من هرگز بلد نبوده ام زمان حالش را به نفع فردا تغییر بدهم؛

شاید من توی اتوبوس نیستم؛ نمی روم به هیچ جایی؛ شاید این منم که ایستاده ام سر یک جاده برهوت در انتظار ماشینی که بیاید و نجاتم بدهد؛ راننده گفت:" می دونی؟ اسمم رُنده! واسه همین تو دهن همه می چرخه و زیرآبمو می زنن." انگار که عذاب وجدان داشت؛ همه می دانسیتم که آن مرد حالا حالاها آواره ی برهوت خواهد بود... خندیدم و فقط گفتم:" مگه اسمتون شماره تلفنه که رند باشه." و به خودم فکر کردم که سالهاست منتظرم کسی مرا با خودش ببرد...

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 9:1 توسط |

برچسب: رُند, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

صفحه بندی