خرید بک لینک

چشم هايم را مي بندم و به چيزي فكر مي كنم كه خودم را از آن منع كرده ام: عدم! نبودني كه آرزوي بودن دارد، يا بهتر است بگويم بودني كه به چنين نبودني مي انديشد؛ انبوه سركوب هاي دائم در مورد احساساتي غليظ و گاه به شدت شكننده، به نحو عجيبي خالق اين طرز نگاه و فكر است...
آه بلند عميق مي كشم، دراز كشيده بر بستر بيماري در حال احتضار، اشك هاي ديگران و بغض هايشان را مي بينم و بعد مي ميرم؛ اندوهشان شادم مي كند و انتقام من مردن است؛ مردني كه آرزويش را ندارم اما به عنوان يك سرنوشت تراژيك به آن محتاجم كه به شكل اندوهباري در جواني رخ بدهد تا بتوانم از طريق آن به همه ي بي اعتنايان درسي متنبه كننده بدهم!!!
مرگ به مثابه ديالوگ! به مثابه اعتراض! به مثابه اعتراف به بسته بودن همه ي درهايي كه اگر باز مي بودند تا اين حد منزجر نبودم...
مرگ به مثابه برافراشتن انگشت اتهام به سوي كساني كه مي توانستند مانع از لغزيدن من به اين وضعيت فجيع بشوند؛ شي شدگي، انزجرار، خستگي، انفعال و اندوه، اندوه خورنده و بيمار...
گاه يك آدم براي خوشبخت بودن نيازمند به يك وعده غذاي سالم، آب گوارا، كمي خواب و كمي ارضا شدگي است؛ ارضاشدگي يعني قرار گرفتن در يك موقعيت دست كم شبه طبيعي!
تكانه هاي روح، نوسانات بي پايان احساسات، و رنج هاي عميق انساني را ادميزاد هميشه بهتر تحمل مي كند؛ توقعي كه از خود داريم اين است كه رنج ها از پا درمان نياورند و در مقابلشان زرهي از سختكوشي داريم؛ اما همان طور كه حالت سرما خوردگي را يك شب بي خوابي به راحتي مي تواند ايجاد كند، يك تلفن بي پاسخ مانده يا يك جمله ي كوتاه بي اهميت هم مي تواند به ادم احساس نوميدي و مخاصمه بخشد؛
خصمي عليه همه جهان با تمام وجوه ناديده گيرنده اش... خصمي كه آرزوي عدم كند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:46 توسط |

برچسب: مثابه,اعتراض, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

صفحه بندی