قاطعیت هر انسان در گرفتن تصمیمی که فقط از عهدهی خود او برمی آید شاید مرز میان تفاوت های ما آدم هاست. باور نمیکنم که هر کس با دانستن اینکه مسئول زندگی خویش است از عهده ی این مسئولیت بربیاید. انگار که باید مرز میان دانستن و درونی شدن دانسته را طی کنیم تا بتوانیم به عملی دست بزنیم.
روزگار به هر شتاب و شکلی که بگذرد، با هر قیمت و ماهیتی که باشد شاید همیشه در لحظه های انتخاب برای همه ی ما مشابه همدیگر است. در هر لحظه خودمان را در مسیر زندگی میان نوسان همه و هیچ تاب می دهیم.
انتخاب کردن یا انتخاب نکردن؟ سرگیجه ی عجیب این ساعت روز، پروست و سنگینی حجیم جملاتش، فهرست کارهای روزانه ی تلبنار شده و سخن هایی که باید بگوییم و به جایش زمان را برای نگفتن به تعویق می اندازیم.
آیا این دانش که معجزه ای وجود ندارد به ما کمک میکند که در انتظار آن نباشیم؟ ماهیت تمام چیزهای مقدس شاید همین است که دانستن اینکه مقدس نیستند دردی از ما دوا نمی کند برای آنکه انتظارشان را نکشیم.
من به یک معجزه محتاجم. به یک معجزه ی نجات بخش، به یک معجزه ی حقیقی، حتی اگر بدانم که اعجازی در کار نیست اما من به یک معجزه محتاجم...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری