خرید بک لینک

شب پیش دوستم برایم نوشت که به ویرجینیا وولف حسادت میکند. از آنجا که دوستم داستاننویس است قبل از هرچیز خیال کردم استعدادی ویژه در ویرجینیا یا مسئلهای ادبی را در مورد او میپسند که باعث چنین حسادتی شده. اما ادامه بحث همهی ذهنیتم را در هم شکست. دوستم گفت که ویرجینیا شوهر خیلی خوبی داشته است! سالها پس از مرگ یک نویسنده به نوعی از زندگی دچاریم که هنوز زندگیهای زناشویی خوب، یا دستکم آنهایی که از بیرون خوب به نظر میرسند برایمان آرزوست. اینکه مردی دستنوشتههایمان را نگهدارد، و پس از مرگمان آنها را چاپ کند. به خاطر ما که بتوانیم بنویسم از چیزهای مهمی بگذرد و درکمان کند که نویسندهایم.

اتاقی از آن خود که ویریجینا وولف یک روز ادعا میکرد باید داشته باشیم تا بتوانیم نویسندگی کنیم به نظر رویایی دست نیافتنی میرسد. اصلاً تا حدی اشرافی و تجملاتی هم هست. بیشتر از آنکه به اتاقی از آن خود محتاج باشیم به این محتاجیم که زندگیمان در متن شراکتش با دیگری شامل نوعی درک شدگی باشد دست کم از مفهوم نوشتن. در وضعیتی که بسیاری از دوستان هم نسل و هم طبقهام را میبینم این شبیه یک رویا است. بیآنکه که غر بزنم سر آندیگریهایِ آن طرف ماجرا که هیچ کدامشان نمایندهی یک اکثریت کل نیستند.

شاید وقتی داریم وضعیت نویسندگان زن معاصر را تحلیل میکنیم و هی حواسمان هست که جایگاه و رتبهشان خیلی عقبتر از مردهاست اصلاً حواسمان نباشد که جمع کثیری از آنها هنوز نه اتاقی از آن خود که هیچ چیز دیگری از آن خود ندارند!

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 10:38 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 6:31

صفحه بندی