برای هیچ کاری معنایی نیست مگر آن کار که لذتی در پیداشته باشد. به مطلق انگاری جملهام واقفم، هیچ و همه! هرگز به جمله های هیچ و همهدار نمیشود اعتماد کرد اما گهگداری هم آدم نیاز دارد که بپندارد برداشتش از زندگی شامل مطلق انگاریها هم میشود. اما من اگر بخواهم از جملهی خود ایرادی بگیرم نه از آن بخش تمامیت خواهانهی (همه و هیچ)دارش خواهد بود بلکه از بخشی است که چیزی را مجزا میکنم با مگری: " مگر آنکه لذتی درپی باشد"...
حقیقت این است که حتی لذت هم نمیتواند معنایی بیافریند؛ در واقع درک لذت ما را به بیمعنایی بیشتر زندگی رهنمون میکند؛ لذت با تمام تکانههای جسمی و روحی خویش چیزی نیست مگر همان ارادهی معطوف به حیات منظور نظر جناب شوپنهاور، با همان بیمعنایی عام و همان کارکرد جبری بیبرو برگردش...
لذت میبریم و بلافاصله فقدانش را درک میکنیم؛ همکلام میشویم و بلافاصله بعد از اتمام همکلامی تنها... ه م آ غ وش میشویم و بلافاصه بعد از اتمام آن، به خود وانهاده... تنهایی و وانهادگیِ پس از لذت وامیداردمان به تمنای دوبارهی همان لذت در سطحی دیگر با اوج و فرودی دیگر و تمناهای دیگر، همه و همه برای برای گریز از آن وانهادگیِ در راه، از آن تنهاییِ محتوم...
لذت بردن ما را واقف میکند که چه بسا همهی عمر را به رنج بیفایدهای هدر دادهایم و چنان عطشی به خواستن در ما بیدار میکند که دیوانهوار و بیوقفه در جستجوی لذت بیشتر از یادآوری لذتهای پیشین نیز- به دلیل آنکه تمام شدهاند- رنج میکشیم، گویی رنج کشیدن نتیجهی محتوم لذت بردن است. و ارادهی مقهور معطوف به حیات با شلاق تیز و تند زمان که ما را به جلو میکشد و فرمان به زیستن میدهد در راه بقای خویش جز از رنج و رنج و رنج چیزی در ما ته نشین نمیکند...
با این همه نمیتوان تارک دنیا بود و به نشانهی اعتراض به ساز و کار نظام " ارادهی معطوف به حیات" لذتها را یکسره نفی کرد، نفی لذتها بیفایده است دقیقاً به این دلیل که از رنج گریزی نیست و هیچ لذتی بیرنج ممکن نیست و زندگی رنج مدام است.
لذتها را یکی پس از دیگری درک میکنیم و میچشیم و در اوج ادراک آن ناگهان، ناگهان، تنهایی عمیق، با سایههای هولناک سیاهش، و واهمهی هول آور به پایان رسیدن رخ مینماید...
چهره به چهره روبروی تنهاییمان، چشم به چشم، خیره به انتظارمان برای گریز از هرآنچه که داشتهایم و روآوردن به آنچه که لذت آفرین است، ایستاده در برابر دلهرهی وانهاده شدن دوباره در مرداب رنجهایمان- که برای لحظهای در اوج لذت از خاطر رفتهاند و دقیقاً به همین دلیل که از خاطر رفتهاند یادآوری امکان بازگشتشان بینهایت هول آوراست- انسانی را میبینیم ترد و شکننده و بیدفاع که بیمعنایی لذتهایش را در اوج لحظاتی که در تمنایشان هست، عمیقاً در مییابد...
برچسب: اراده ی معطوف به قدرت,
نویسنده: حمید شاکری