یک: آیا مرگ هنرمند با مرگ آدمهای دیگر تفاوت دارد خاصه اگر انتحار باشد؟ به ظاهر بله، آنقدر که عموماً مرگ هنرمند را به دغدغههای اجتماعی و فکری او نسبت میدهند و آن را چون فصلی از آثارش میپندارند. انگار هنرمند میمیرد چون با زندگیاش نتوانسته از دغدغههای اجتماعیاش بکاهد؛ اما واقعیت این است که مرگ خود خواسته شخصیترین اتفاق ممکن است و هرگز نمیتوان آن را به عنوان یک اثر هنری یا پیام تلقی کرد. ویرجینیاوولف، همینگوی، صادق هدایت، ریچارد براتیگان و بسیاری از هنرمندان دیگر هرگز جهان بینی یکسان نداشتهاند و انتحار چیزی نیست جز یک انتخابِ پیش رو... انتخابی که اگر نویسنده به دلیل بیرحمی معشوق، یا بیماری جسمی لاعلاج یا جنون دست به آن میزند هیچ ربطی به درد جامعه و رسالت هنری ندارد.
دو: دوست داشتن بسیار هم دلخوری میآورد. گیرم که آن را رفع میکنیم و از محتوایش گذر. فهمیدنش اما حس خوبی نیست.
سه: نمیتوانم باور کنم که نویسنده هنرمند باشد علی رغم اینکه کار خلاقه میکند. نویسنده بیشتر یک متفکر است که فکر را از قالب تاریخ و فلسفه میدزدد و بیآنکه خود را مقید به اصول روایت تاریخی یا فلسفی و یا حتی روانشناختی کند شانه بالا میاندازد و بیقید همه این مقولهها را به چالش میکشد. البته این طور فکر کردن مربوط به ساعت هشت و پنج دقیقه صبح امروز است که هم کمی کج خلقم و هم کمی بیزار... شاید در تغییر سطح گلوکوز، سرترالین، آدرنالین و چیزهایی از این قبیل در بقیه ساعتهای روز باز هم فکر کنم که نوشتن، خصوصاً نوشتن داستان امری است هنری!
چهار: هرج و مرج! به هرجا نگاه میکنم هرج و مرج میبینم. با هر کس سخن میگویم به هرج و مرج میرسم. از هر چه فرار میکنم هرج و مرج دورهام میکند. هرج و مرج و دورویی، خلاصه جامعه کنونی ماست. با همهی آدمهایش در همهی سطوح!!
پنج: زن رفته بوده خانه مادرش. خانه مادر زن، یک کوچه پائینتر است. زن دختر خالهی مرد داست. آنها سه بچه دارند. مرد از خواب بیدار میشود. به دخترش میگوید برو به مامانت بگو بیاد خونه میخوام بکشمش. دخترک پنج شش ساله به دنبال مادرش میرود. زن به خانه برمیگردد وشوهر جلوی چشم سه بچه یک چاقوی تیز را میکشد روی شاهرگ زن. کسی میگوید این جنایت را داستان کن. عق میزنم و دلشوره میگیرم.
شش: چقدر سر هم کلاه گذاشتهایم. این زندگی حتی ارزش مردن هم ندارد!
هفت: شعر مرده است! به خدا!
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری