خرید بک لینک

خب، حالا خورشید کاملاً توی آسمان است و به هیچ وجه نمیتوانی بگویی روز نیست. حتی با وجود اینکه مه در ترکیب غلیظ و بی شکلش با آلودگی هوا چیز عجیب غریب نادری درست کرده باشد، حتی با وجود اینکه دست و صورتت را نشسته باشی و خرمن موهای پرپشت را همین طور شانه نکرده چپانده باشی زیر مقنعه، حتی اگر آن نویسنده که رمانش امسال به چاپ چهارم رسید نقد تو را از جایی دیده باشد و برایت پیام گذاشته باشد که ممنون از نگاه و نظرت و دیگر هیچ، حتی اگر ادامه دیشب و دیروز و همهی هنوز با تو باشد و در تو، لاتغییر و هنوز آمادگیش را نداشته باشی که در حرکتی رو به جلو، حرکتی معطوف به زمان قدمهای بعدی را برداری.

کاش زندگی را سادهتر میگرفتم، حتی ممکنتر، آنوقت احتمالاً ارزشu200dها جابهجا میشد یا کارکردها اما نفس کشیدن آسانتر بود. گذر کردن، دانستن، به کار بستن؛ همیشه از واژهی به کار بستن هراس داشتهام، دانشی که نشود آن را به کار بست، تجربهای که به کار نیاید، چه فایده دارد؟ با این همه بیهودگی دانش، مهارتها و دانستهها تا این حد لرزه بر اندام نمیافکند که بیهودگی اندیشهها...

اعتقادات( البته نه به معنای لاتغیرش) و باورها حاصل سالها فکر کردن و اندیشیدن است ولی اگر زندگی روشی دارد که هیچ برمبنای فکرها وباورهای ما نیست، حصول باورها چه فایدهای دارد؟ اصلاً چه معنایی دارد؟ برای چیست؟ چرا میکوشم به باوری برسم که منطبق بر روش زندگیام نیست؟ چرا روش زندگیم را تا این حد تحمیلی مییابم که تمام باورهایم را در پستو محافظت میکنم؟

از میان جبرهای بیرونی و جبرهای خودپذیرنده، تنها دومی است که میتواند آدم را انسان بودن ساقط کند. انسایت ساقط شدهام را از میان غبار غلیظی از روزمرگیها حرکت میدهم و با خود به جلسهای میبرم که شرکت در آن مطابق خواستهام نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:59 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:06

صفحه بندی