حقیقت این است که برای نوشتن در خلاء، نویسنده حتماً باید یک انرژی فوقالعاده داشته باشد. نوشتن در خلاء یعنی همان نوشتنی که هرگز نتیجهگرا نیست و نه لزوماً آن نوشتنی که مخاطب ندارد. نوعی نوشتنِ در سایه، اما حتماً مداوم... لازم نیست که به دنبال دلائلی بگردیم تا کارهایمان را برای خودمان توضیح بدهیم مثل پرسش ابدی ازلی هستی شناسانهای که احتمالاً جز موارد نظری و مباحث کلامی به کار فیلسوف نمیآید بلکه بیشتر شاید لازم است به چگونگی کاری که به هر حال انجامش میدهیم فکر کنیم یا چراییاش!
شاید همان انرژی یا روحیهای که یک دونده را به دویدن و یک آوازهخوان را به آواز خواندن وامیدارد دلیل نوشتن من هم باشد. عادت یا نیاز، دلیلش هر کدام که باشد مسئله این است که من در فضایی خالی و در خلائی بیانتها مینویسم. چیزی شبیه فرسایندگی مدام روح در این نوشتن رخ میدهد که صرفاً کاهنده است بیآنکه نتیجتاً به چیزی بیافزاید.
گاه چون خرگوش جوندهای که دائماً به کار جویدن مشغول است، اینجا، آنجا، همهجا، هر جا، به دنبال کلمه میدوم، کلمه برای ساختن جمله و تنها دلمشغولی ام تعداد کلمههایی است که در روز میتوانم پشت هم ردیف کنم. همین الان 196 کلمه نوشتهام. بفرما، شد 202!!
انگار نوشتن نوعی موفقیت باشد! انگار که واژهها حقیقت زیستن را جوری پشت نقاب خودشان پنهان میکنند که با کمک آنها میتوانم به نفس کشیدن ادامه بدهم! احتمالاً اگر آدمی باشم که روزگار مرا از دور بیرون نکند همین جور به جویدن خرگوشوار کلمهها ادامه خواهم داد. و بعد در روزی از روزها خیال خواهم کرد اساساً برای همین آفریده شدهام که واژههایی بنویسم. و هستیام از پوچی همین کار معنا میگیرد.
و بعد قطره اشکی از سر عشق بابت زحماتی که کشیدهام در این همه سال مدید در گودی چشمانم دور میخورد و احساس میکنم آه، زندگی حتماً معنایی دارد، بله، نوشتن!!
و بعد از آن رو که همیشه رنج میبریم حتی اگر انسان افسردهای باشیم که عمرش را بر کاناپهی روبروی تلوزیون در حال گریستن به حال خویش هدر داده است رنجهای زیستنم را به رنجهای نوشتن پیوند خواهم داد. چه بسیار خاطراتی که از کلنجار با واژهها و یا حتی فرسایش دائم ذهن با مفاهیم در آمده در قالب کلمهها مرا به یاد رنجهایم خواهد انداخت.
اگر دری به تختهای خورد و در خلال این نوشتنهای دائم به جز آن رنج رقت انگیز آدم زنده، در تخاطب با مخاطبانی جدیتر از خود متن به حقیقت پوچ افکار و نوشتههایم پی بردم هم البته این رنج همچنان ماهیتی مقدس خواهد داشت. زیرا مرا از آن انسانی که عمرش را روبروی یک تلوزیون تلف میکند متمایز میکند!
تقدیس رنجی که میکشیم ما را نجات میدهد از اندیشهی پوچ بودن آن. هرچه کاری پوچتر احتیاج ما به هالهی تقدس پوشانندهی آن بیشتر!!
پس رنج کشیدن برای هدفی والا تبدیل به توهم زندگی ما میشود تا از شر رنج کشیدن ناگزیر به خاطر زنده بودنمان خلاص شویم. اما کدام هدف والا؟! نوشتن؟ آگاهی؟؟ آیا نوشتن میتواند هدفی والا باشد؟ آیا تنها هدف والا فراموشی پوچی نیست؟ سطح قند خونم باید بالاتر از اینها باشد تا جملههای بیشتری به ذهنم برسد. و این متن را طولانیتر از این کنم. اما آن هدف والا پوزخند زنان صدایم میکند واژههایم را میخواهد به انحصار داستان تازهای که مینویسم درآورد. پس پیش به سوی پوچیِ بزک شده...
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری