لحظهای درنگ کردم؛ همیشه باید لحظهای درنگ کنیم حتی وقتی که در اوج شتاب هستیم و درنگی ممکن نباشد باید در ذهن، باید در خیال و در فکر، لحظهای درنگ کرد، لحظهای کوتاه و اندکی تامل؛ حتی اگر وحشت کنیم، و من وحشت کردم؛ دستهایم را گذاشتم کنار پنجره و صورتم انعکاس نور را از پشت پنجره، بیرون از من، آنجا، آنجا که مطلقاً من نبودم میدید و میپائید. آیا ما زندانی یک طرز تفکر هستیم؟ و وجود، چیزی نیست جز تکرار تکانههای همان طرز تفکر حل شده در ارادهی معطوف به زندگی و بیآنکه بدانیم به راه میبردمان؟ طرز تلقی ما، اندیشههای ما، زندان ما... زندان من، فکرهای من است... بله، درنگ کردن، اندیشیدن، وحشت کردن...
برچسب: زندان منوچهر نوذری,زندان من,زندان منجیل,زندان منصور حلاج,زندان از منظر قران,زندان فراموشی من رخنه ندارد,من زندان نمیخوام برم,زندان رفتن منوچهر نوذری,شد زندگانی زندان من,زندان زنان منیژه حکمت,
نویسنده: حمید شاکری